ما فرزندان آدم، هر کداممان دنیایی تجربه ایم. به فراخور حوادث و وضیعت زندگی هامان، تجربیاتمان هم متفاوتند. یک سری تجربیات هم هستند که به دلیل انواع شباهت ها و حتی یکسانی ها با کمی تقریب یـکسان هستند.
مثلا اینکه ما انسان هستیم، شباهتی ایجاد میکند در اینکه احساس مشابهی از یک چیز خاص داشته باشیم. اینکه ایرانی هستیم باعث می شود که در دوره های مشخص و سنین نزدیک به هم خاطرات و تجاربی نزدیک به هم را لمس کرده باشیم و هر چه این یکسانی شرایط بیشتر باشد نوع تجربه های ما هم شبیه تر میشود. مثلا دوران بمباران کسانی که در تهران در یک محله خاص زندگی می کردند احساسات و تجارب یکسانتری را تجربه کرده اند، نسبت به افرادی از نقاط دیگر.
کسانی که تجربه ی ترک سرزمین مادری، کودکی و نوجوانی و جوانی را دارند ـ و در این مبحث خاص تجربه ی ترک ایران پس از انقلاب۵۷ ـ احساساتی را لمس کرده اند که تنها یک مهاجر آنرا چشیده است. اغلب بسیار تلخ از این احساسات میگویند.
میزان توانایی مالی، داشتن اقوام نزدیک یا دوستان نزدیک در کشور مقصد، میزان آشنایی زبانی و فرهنگی با کشور مقصد و میزان مشکلات جدی در سرزمین مبدا، به طور مستقیم و بسیار قوی بر روی نوع تجربه و احساسات فرد موثر است. هر چقدر این فاکتورها قویتر بوده باشند میزان فشار روحی و روانی بر فرد کمتر است. به همین میزان وقتی این امکانات کمتر بوده باشند، در رابطه ای مستقیم این فشارها سنگین تر و در مواردی سهمگین تر بوده است.
پ.ن.۱ ـ اگر عمری باقی بود و حوصله ای به ادامه ی بحث بالا می پردازم.
پ.ن.۲ـ در راستای پ.ن.۱ مطالبی با اهداف متفاوتم برای آشنایی از دید یک انسان معمولی با یک کشور صنعتی و پیشرفته است. باید تمرکز کنم و با دقت بنویسم به همین دلیل مطمئن نیستم که کی شروع به این کار میکنم.
اما با ضریب اطمینان بالا می توانم بگویم، اگر شرایط درونی ام برای نوشتن محیا باشد، متون مفیدی خواهند شد. که برای دو گروه می تواند کار برد داشته باشد. یک دسته کسانی که علاقمند به شناخت نزدیکتر با کشورهای غربی هستند. و دسته ی دیگر کسانی که احتمالا به فکر زندگی موقت یا دائمی در این کشورها هستند.
متن زیر کمی طولانی است، اما به خوانندگان علاقمند به اندیشه ای که تا به حال این نوشته را نخوانده اند، اطمینان می دهم که ارزش یک بار خواندن رو داشته باشد.
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسی: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت: به آن سوی خيابان برو و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همی گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخی اجتنابناپذير بود.
خاتمی: چون ميخواست با مرغ های آن طرف خيابان گفتگوی تمدن ها بکند.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف می کنيد؟
نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعی عدم اطمينان جنسی دچار هستيد. آيا در بچگی شصت خود را می مکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را برای اين توانمندی رد شدن از خيابان انتخاب کرده است.
همينگوی: برای مردن. در زير باران.
اينشتين: رابطه ی مرغ و خيابان نسبی است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمالشده ی اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهوده ی او در فرار از سنتها و ارزشهای مردسالارانه را نشان می دهد.
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليون ها مرغ در مرغدانی می مانند و از خيابان رد نمی شوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد درباره ی مرغی صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوی خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
خواننده ی آهنگهای آبدوغخياری: چرا رفتی مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...
شيرين عبادی: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسی را فراری نمی دهد!
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که می خواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک برای مرغ، و يک قدم بزرگ برای مرغ ها.
حافظ: عیب مرغان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوی خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوی ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهی بیتوجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوی ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکی خود مواجه کند و دستکم او را به احترامی وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاری که برای مرغ دست کم از نظر اندازه ی کوچک جثهاش دشوارتر مينمود.
بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسی: بپرسید بسیارش از رنج راه، ز کار و ز پیکار مرغ و سپاه.
ناصرالدينشاه: يک حالتی به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهری: مرغ را در قدمهای خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
طرفدار داستانهای علمی - تخيلی: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستی را ۷ متر و ۲۰ سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان می کند. مگر آنتن های روی سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکی مجدد از سوی تروريسم جهانی بود و حق ما برای هر نوع اقدام متقابلی که از امنيت ملی ايالات متحده و ارزشهای دموکراسی دفاع کند محفوظ است.
سعدی: و مرغی را شنيدم که در آن سوی خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردی آسيابان بود. وی را گفتم: از چه رو تعجيل کنی؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشههای ذهن خويش، می جويم. من، می مانم. و مرغ، می رود، به آن سوی خيابان. و من، تهی هستم، از گلايههای دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا می دانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش می خنده! هيشکی نمی تونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آی نفسکش!
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانه ی خود را نفی می کنی.
پدرخوانده: جای دوری نمی تواند برود.
فروغ فرخزاد: از خيابان های کودکی من، هيچ مرغی رد نشد.
ماکياولی: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتی ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه می کند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
هيتلر: اگر اراده ی ما همچنان قوی بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلمانی از خيابان رد خواهد شد!.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چی به اين داور گفتيم بیانصاف قبول نکرد!
کودک: که به اون طرف خيابون برسه.
نتیجه گیری شخصی من از مطلب بالا:
از دید من جدای از ظاهر آمیخته به طنز متن بالا، نویسنده، واقعیتی زیبا و ساده را در این متن نشان داده است و آن اینکه، زندگی به سادگی همان چیزی است که کودکان آنرا به سهولت و درستی درک می کنند، و بزرگسالان چنان با دانش های خود آن را پیچیده تفسیر می کنند که به نظر راهی برای درک آن توسط انسان عادی نمی ماند و بدین طریق به آدمی احساس عجز از فهم وقایع زندگی دست می دهد و این در حالیست که ذات هستی بر سهولت است و این دانش ناقص آدمی است که از هر جهلی مشکل سازتر است.
پ.ن.۱ـ این متن نوشته ی من نیست. هر کس آن رو نوشته بی تردید یک انسان فهیم، عمیق و هنرمند بوده، که می دانسته در قالب طنز بیان حقایق اثرگذارتر و به یادماندنی تر است.
پ.ن.۲ـ نام عده ای از مردان نکونام و بزرگان جهان علم و ادبیات در میان اسم های بالا دیده می شود که من برای همگی این بزرگان احترام قائلم و مسلم این که هدفم از گذاشتن این متن بی حرمتی به آنان نبوده است.
پ.ن.۳ـ هنوز حوصله ی لازم رو برای نوشتن پست هایی با هدف متفاوت، که ازش حرف زده بودم، ندارم.
غروب شد، خورشيد رفت
آفتابگردان دنبال خورشيد می گشت
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتابگردان سرش را پايين انداخت
آخه،. گل ها هيچ وقت خيانت نمی کنند.
پ.ن.۱ـ این نوشته رو یکی برام آف لاین گذاشته بود. به نظرم جالب اومد و اینجا گذاشتمش٬ هیچ منظور خاص دیگه ای از نوشتنش نداشته و ندارم، (این جمله ی آخرم مخاطب خیلی خاص داره)!
پ.ن. ۲ـ بازم یک پست نوشتم که پرید![]()
پ.ن.۳ قصد دارم نوشته هایی با اهداف متفاوت اینجا آپ کنم، ببینم حوصله میکنم یا نه.
از پیام های محبت آمیزتون ممنونم
![]()
می دونم باید یک حرکتی کرد،
اما به این شرط که آچمز نباشی.
بد وضعیتی ه!
بد
در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور بود و احترامی والا داشت.
روزی يكی از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت : "سقراط، آيا میدانی من چه چيزی درباره دوستت شنيده ام؟"
سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزی به من بگويی، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذری. اين آزمون، پالايش سهگانه نام دارد."
آشنای سقراط : ”پالايش سهگانه؟"
سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه میخواهی بگويی. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی حقيقت است؟"
آشنای سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنيدهام و..."
سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نمیدانی كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، چيز خوبی است؟"
آشنای سقراط: ”نه، برعكس...“
سقراط: ” پس تو میخواهی چيز بدی را درباره او بگويی، اما مطمئن هم نيستی كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كنی، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقی مانده است: مرحله پالايش سودمندی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، برای من سودمند است؟"
آشنای سقراط: ” نه، نه حقيقتا."
سقراط نتيجهگيری كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه میخواهی بگويی، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا میخواهی به من بگويی؟"
اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگی بود و به چنان مقام والايی رسيده بود.
اين داستان همچنان توضيح میدهد كه، چرا سقراط هيچوقت به ارتباط میان بهترين دوستش با همسرش پی نبرد.** ** ** ** **
درک شخصی من:
در نظر اول پس از خواندن این داستان شاید کم نباشند کسانی که بگویند: پس حکمتش به چه درد می خورد که مانع شد زنش را به درستی بشناسد!؟
اما دیدگاه من در این است که به راستی با حکمترین بود. به هر حال که چنین رابطه ای وجود داشت. اگر او می فهمید تنها درد این دانستن بر دلش می نشست و او را عذاب می داد و دیگر اینکه زندگی اش بهم می خورده است و عذاب های ناشی از جدایی و بسیاری دیگر هم بودند. پس چه بهتر که ندانست و راحت زیست و راحت مرد.
اما می دانم که چنین دیدی برای بسیاری قابل قبول نیست. کاش چنین حکمتی بیاموزم!
هر حقیقتی نیاز به شخص جسوری دارد تا آن را بیان کند.
و این جمله بیان زیبای حقیقتی دیگر است.
این نوشته همراه با تصاویرش تبلیغات این ماه ِ یکی از پر تیراژترین روزنامه های اینجاست.
پ.ن. در پاسخ به یک کامنت.
امین عزیز٬ حتما شنیدی که می گویند:"حرف٬ باد هواست." این جمله بیشتر اشاره دارد به حرف هایی که عمل پشتش نیست و این به تعبیری یعنی هیچ. وقتی سهراب میگوید: "قطاری که سیاست می برد و چه خالی می رفت" یعنی همین. درست است که به قول تو:"بلاخره یک چیزی می برده" اما این چیز بردن از دید علم فیزیک است که چیزی است٬ یعنی هوا. اما از دید انسان عادی ـ در مقابل دید انسان فیزیک دان ـ این یعنی هیچ٬ خالی٬ باد هوا.
به شعارهای تبلیغاتی کاندیداهای سیاسی نگاه کن٬ در حرف های سیاسی شان چه وعده های زیبایی به مردم می دهند و آنگاه که برنده شدند٬ به هیچ یک عمل نمی کنند و این یکی از جنبه هایی است که یعنی قطار خالی سیاست.
یادم می آید سالها پیش زمان نوجوانی و اوایل جوانی بر حسب نوع تربیتم همه چیز را جدی می گرفتم و خیلی هم جدی. از کودکی با اشعار نصیحت گونه و آموزنده ی بسیاری بزرگ شدم ـ شاید یکی از دلایلی که با شعرهای پندآموز سعدی میانه ندارم همین باشد! ـ آری، خلاصه یکی از این اشعار دوران خانه ی والدینم این بود: ز شوخی بپرهیز ای با خرد ..... که شوخی ترا آبرو می برد! من هم که ذاتا جدی، دیگر لابد این جور پندها سخت ترم کرد! همینجور جدی بارم آوردند، تا اینکه یک روزی در زندگی شنیدم عقلا، میگویند: " جدی نگیر!"،"این همه سخت نگیر!"، "بی خیال باش! " من هم با خودم میگفتم: "چی میگن این ها، مگه میشه جدی نگرفت! مسئله ای رو که جدی هست، کاملا هم جدی." و این عادت به جدیت در حدی بود که آنان را انسان های بی خیال و بعضا کم فکر تصور می کردم. سال ها گذشت و گذشت و چند سالیست که، بعد از برخورد با مسائل خیلی جدی و گذر از راه های سنگلاخی به حرف آنها رسیده ام، "نباید خیلی هم جدی گرفت. اصلا جدی بگیرم که چی؟؟"
آموخته ام که جهان سخت گیرد بر مردمان سخت گیر. لمس کردم که اغلب هوده ای در جدی گرفتن نیست و بیش از سودش ضرر به ارمغان می آورد و دانسته ام دانا آنکس که توان جدی نگرفتن دارد و آموخته است چگونه بر روی ناملایمات با صلاح لبخند و آرامش گام بگذارد.
دانا آنکس که درک کرده است هر یک از ما توان و اندازه ی محدودی داریم و مسئولیت هایی متناسب با تواناییمان و با این دانش می داند که هنر و انسانیت در این نیست که به امور همه ی جهان سرک بکشیم و در پی اصلاح هستی باشیم. به قول شاعر:"هموار خواهی ساخت گیتی را؟!...گیتیست کی پذیرد همواری؟!"
اگر به راستی وظیفه شناسیم باید بدانیم که ما مسئول اعمال خود هستیم، اگر وظیفه ای هست، این است که کار خود را به بهترین نحو ممکن انجام دهیم و اگر اصلاحی است باید که من خود را اصلاح کنم و اگر هر یک از ما این آموزه ی زندگی را بیاموزیم و بدان عمل کنیم نیازی نیست به اصلاح دیگران بپردازیم و به اموری بیندیشیم که برای مثال در کشوری دیگر در جریان است و ما در اندوه و اندیشه ی تصحیح اعمال آن مردمان باشیم. چرا که یاد گرفته ایم هنوز وظیفه ی اصلی خود را به پایان نبرده ایم.
هر کس باید که در تعالی خود بکوشد و اگر روزی انسان ها بیاموزند که پیش از به تعالی رسیدن خود به کار دیگران دخالت نکنند آنگاه مدینه ی فاضله خواهیم داشت چرا که همه در جهت انسان بهتری شدن می کوشند و خوب می دانند که تعالی همیشه یک حد است، پس تا زنده ایم باید که فضل فروشی نکنیم(دخالت در امور دیگران یعنی فضل به اینکه من از تو بهتر می دانم تو چگونه باید عملت را انجام دهی!) چرا که خود هنوز امور خود را به پایان مطلوب نرسانده ایم.
مرا می نگری و همراهت می شوم و این لحظه جاودان است
در آن زمان خورشید می درخشد و زندگی لبخند می زند
و آنگاه قلبم می شکفد و من خواهان بخشیدن آن به تو هستم
می خواهم که تو را داشته باشم و به تو عشق بورزم
زیرا که این عشق ماندگار شده است
بدون هیچ پرسشی به سادگی اینجاست
و بر من آشکار است که گریزی از آن نیست
عشق ارادی نیست
عشق نمی جنگد
عشق اجبار نمی کند
عشق تدریجی نیست
عشق است
عشق جستجو نمی کند
عشق سوال نمی کند
عشق همانگونه است که تو هستی
شب به خیر زیبای من
و من باز می خواهم تو را سپاس گویم
برای آنچه انجام داده ای، برای آنچه بیان کرده ای
واضح است که برایت ساده نبوده
تو به من می اندیشی، کاملا عاشقانه
و آنچه تو میبینی تنها رو به آینده است
تو جسوری، تو هشیاری
و من همیشه برای تو خواهم بود
این را خوب می دانم
تو و من، ما همچون کودکان هستیم
آنان دوست می دارند، همانگونه که هستند
آنان دروغ نمی گویند و پرسش نمی کنند
وقتی چیزی برای پرسیدن وجود ندارد
ما دو ایم و ما یکی هستیم
و ما هر چیز را شفاف می بینیم
و آنگاه که یکی از ما باید برود
با این حال همیشه ما آنجاییم
ما آنجا هستیم...
عشق با جنگ به دست نمی آید
عشق تدریجی نیست
تنها عشق است
و جستجو کردنی نیست
و پرسیدنی نیست
عشق آنگونه حس می شود که تو هستی
عشق اجباری نیست
عشق همان است که تو خود هستی
*عشق، عشق است.
** ترجمه ی آهنگ عشق است. Liebe ist
* جمله ی آخر از متن شعر نیست، توضیح شخصی من بوده.
گاهی ما زندگی رو می چرخونیم، گاهی زندگی ما رو.
پ.ن. شبیه همون، گاهی زین به پشت و گاهی پشت به زین شد!
مادرم، ایرانم
عزادار فرزندی دیگر شدی
می دانم
خاک پاکت آغوش گشوده تا آزاده ای دیگر به گوهرهایش بی افزاید
می دانم
ننگ بر من
که مرگ آزادی خواهانمان را می بینم و باز
دیده بر هم میزنم و در انتظارم!!
دلم می خواهد بیام ایران و یک کافه بزنم
یک کافه دنج با رنگ های اخرایی و کرم شکلاتی
از آن کافه هایی که عاشق و معشوق هایی
مثل تو و عشقت ـ آن شب خیابون شمرون ـ توش بشینند
از آن کافه هایی که از دیوارهاش تابلوهای نقاشی آویخته اند
از آن کافه هایی که هدایت های هنوز گمنام
با دوست و رفیق هاشون میایند٬ ساعت ها میشینند و حرف حسابی میزنند
می دونی دیگر چه حرفی راجع به کافه ی آرزو مونده؟
دلم می خواد تو و من باهم کافه رو بچرخونیم
و دلم می خواهد شادترین و عمومی ترین جشن ایرانیان امروز اتفاق افتاده باشه
دلم می خواهد به حقوق شهروندی و انسانیت رسیده باشی
دلم می خواهد درختی که سال ها آبش دادی و دادن، شکوفه هاش باز شده باشد
دوست دارم خفت آن نابشرها رو ببینم و از فرط شادی ..
اشکم موقع بوسیدنت سرازیر شده باشه.
بسيار كم اند مردانی كه زيبا مرده اند.
بی شک آن هایی كه مي دانند چگونه بايد مرد، مي دانسته اند كه چگونه بايد زيست، زیرا برای آنانی كه زندگي كردن تنها دم برآوردن نيست، جان دادن نيز تنها دم بر نياوردن، بلکه خود كاری است بس بزرگ همچون زندگی.
صاحب اصلی متن فوق را نمی شناسم ولی به گفته اش باور دارم.
**تیتر قطعه نگاشته ایست از T. S. Eliot نویسنده امریکایی
جبران خلیل جبران