یلدای شاد و خاطره انگیزی را برای همه ی شما عزیزان آرزو می کنم.
![]()
وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبنی بر ممیزی شدید و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان، جوابیه ای بدین شرح صادر نمود:
شاعران، نویسندگان، ناشران و خوانندگان عزیز؛ متاسفانه جریان خزنده ای که سالهاست قصد ترویج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبیات کشورمان دارد باعث شده کار ممیزی آثار با دقت بیشتری انجام شود. به عنوان مثال به یکی از اشعار مستهجن سال های اخیر! دقت کنید:
اتل، متل، توتوله / گاو حسن چهجوره؟
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین
شعر فوق بنابه دلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:
۱- عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله می شود که دو کلمه توتوله و چهجوره همقافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال می رود.
۲- ترویج فحشا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت هم قافیه و هم وزن است.
۳- وابستگی به اجانب: گاو حسن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی می اندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر می رسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست می باشد.
۴- بدآموزی: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز تحریک احساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در صحنه می شود.
۵- نشر اکاذیب: شاعر می گوید گاو حسن شیر ندارد در حالی که در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف می زند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر می کنند؟
۶- بی توجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هسته ای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند.
۷- اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث تحریک قومیت ها و اخلال در امنیت ملی می شود.
۸- تشویق به بی حجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالی که چادر تنها نوع حجاب محسوب می شود، مصداق ترویج بدحجابی است.
علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجایی که دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم:
اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!
هم شیر داره هم آستین
شیرشو بردن فلسطین
بگیر یک زن راستین
اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین!
همچنین به اطلاع شاعران و مولفان عزیز می رساند که با دریافت مبلغی مختصر، آثار شما را قابل چاپ می نماییم.
با تشکر: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
پ.ن. این متن را یکی امروز برای من ایمیل کرده.
امشب همه اش این شعر خیام میاد تو سرم، گفتم بنویسمش بلکه بیشتر باهاش رفیق شم!
یک چند ز کودکی به استاد شدیم
یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و در خاک شدیم
متعاقب این شعر هم یاد این جمله ی پشت کامیونی توی ایران افتادم که میگه:
به کجا چنین شتابان، مقصد خاک است.
باید با طلا نوشتش! ظاهرا با خودم مشاعره ام گرفته اما نه از نوع مرسوم بر حسب حروف البفا، بلکه همه اش معنانی و افکار ذهنم است، تا یک شعر رو یک جوری از سرم بیرون میکنم یکی دیگه میاد به جاش! این ها بعضی از باقیش هستند:
دست از طلب ندارم تا جان من بر آید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن بر آید
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
کز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
بوسید آستانش و با بوسه جان سپرد
حسرت به دیده، دیده به دل، دل به جان سپرد
.
.
.
ولش کنم همینجور میخواهد ادامه بده! بی خیال.
پ.ن. آقای رضا عابدینی گرافیست نامی ایرانی برنده ی جایزه ی اصلی پرنس کلاوس، این هم متن مصاحبه ی خواندنی با این هنرمند چند ماه پیش از دریافت این جایزه.
۲ـ بازی انتصابات و تقلب در ایران در هر دوره تکراری تر میشه! و کمترین کاری که میکنه ننگ تاریخی مهوع تری رو برای نظام اسلامی در تاریخ ثبت میکنه.
آیا انسان با اشخاصی برخورد نمی کند که بی ارزشی کامل آنان حتی برای کسانی که با آنها آشنایی نزدیک دارند، چون رازی نهفته است؟ تنها چیزی که مانع از آن است که از زندگی خصوصی آنان انتقاد بشود، مقام عالی، اصالت خانوادگی، مشاغل مهم، تظاهر به آداب و رسوم، احتیاط در رفتار و کردار و مزایای ثروت است و بس. این اشخاص مانند پادشاهانند که قیافه ی حقیقی و اخلاق و حالات آنان را چنان که باید نه می توان شناخت و نه می توان تمجید کرد. چراکه آنان به چشم اشخاص یا از بسیار دور دیده می شوند یا از بسیار نزدیک. این قبیل اشخاص که لیاقت آنان صوری است، به جای آنکه به گفتگو بپردازند همیشه از دیگران سوال می کنند و هنر آنان این است که برای احتراز از نمایاندن خود، دیگران را روی صحنه ی نمایش بیاورند و بعدا با زرنگی و حفظ ظاهر و بنابر علایق درونی و تمایلات و منافع خود، دیگران را وسیله قرار می دهند و آنان را هر چند که به راستی از خود آنان بالاتر هستند، بازیچه می سازند و همه را به علت آنکه خود را تسلیم و منقاد آنان ساخته اند، خرد و بی ارزش می پندارند. آنگاه از این فکر کوچک و پست اما ثابت و مصمم، پیروزی و نتیجه ای صحیح و طبیعی به دست می آورند. که اساسا مولود افکار بلند و عاملین اصلی آنان است. بنابراین برای آنکه بتوان درباره ی این مغزهای پوک و حقیر قضاوت درست نمود و ارزش منفی آنها را سنجید یک ناظر دقیق نه تنها باید از آنها برتر باشد، بلکه باید از آنها باریک بین تر هم باشد و نه تنها باید دارای افکار بلند و عقاید عالی باشد بلکه باید بسیار ماهر و نکته سنج نیز باشد. با تمام این ها هر قدر غاصبین و متظاهرین در دفاع از ضعف اخلاقی خود لایق و ماهر باشند، با این حال برای آنان بسیار دشوار است که بتوانند زن و مادر و فرزندان و دوستان نزدیک خود را فریب دهند.
دو بالزاک، نویسنده فرانسوی
افرادی که وصفشان در این نوشته آمده، بدبختانه چقدر برای مردم ایران آشنا و ملموس به نظر می آیند!
اما خداییش تو بها نده به حرفم، بازم بنویس بزار ما ندید بدیدها هر چند ثانیه هایی از خوندن عاشقونه هات غرق دنیای رشک برانگیزت بشیم. بازم صمیمانه برات آرزوی زندگی گرم و دوست داشتنی طولانی میکنم نازخاتون دوست داشتنی.
گیلاس، به سلامتت بالا می رود
قد کشیدنش، شمار عمر ماست
فرزندانمان فردا
حاصل عمر و سلامت ما را
گیلاس به گیلاس
به سلامتی بالا می روند.

تقدیم با عشق و احترام، به تو که در کشاکش دهر، سنگ زیرین آسیاب بوده و هستی.
بیچاره زندگی! همیشه ناکارآمدی های خودمون رو به گردن اون می ندازیم و هرچی بیراه و نفرین داریم سرش خالی می کنیم؛ باز هم فردا صبح خورشید رو می فرسته تا بهمون روز به خیر بگه.
پ.ن.۱ـ بلاخره موفق شدم آهنگی رو که می خواستم، آپلود کنم. با تشکر از عرفان عزیز که سایت رو بهم معرفی کرد. the Gambler اینم لینک آهنگ، تقدیمش می کنم به خود آقا عرفان که گفته بود، علاقه مند هست بشنودش. دلم می خواست استعاراتش رو توضیح بدهم اما حالش نیست!
۲ـ بعد از مدت ها امروز روز خوبی بود! امشب هم آسمون همچی مهتابی و صاف است که آدم هوس میکنه عاشق بشه!!
۳ـ سیاوش خیلی دلم برات تنگ شده. هر زمستون که میرسه منو با خودت میبری به البرز و برف هاش. سیاوش دلم برات تنگ شده. سیــــــــــــــــــــــــاوش:((
Ich bin wieder ich, ohne dich


¤ : عاقبت کسی که عاشق درخت ها باشه، بهتر از اینم نمی شه!
*: خاموش که تو مجنون نیستی.
¤ : ![]()
امروز حرف به خصوصی واسه اینجا نوشتن نداشتم، اما با خوندن یک خبر نسبتا خوب دلم خواست هر چه زودتر به دوستان در ایران اطلاع بدهم که: یک نرم افزار ساخته شده برای کمک به کاربران اینترنتی که در کشورهای مخالف آزادی و اطلاع رسانی قرار دارند. کسانی که خارج از محدوده ی کشورهای فیلتر کننده ی شبکه ی نت هستند می توانند با نسب این برنامه بر روی سیستم خود اجازه دهند تا آشنایانشان که در کشورهای فیلتر کننده نت هستند به محض وصل شدن به نت به کامپیوتر دوست خود در کشور آزاد متصل بشوند و بدون هیچ مشکلی وارد تمامی سایت ها بشوند. این یک برنامه در راه گسترش حقوق بشر است. مراتب سپاس گذاری خودم را از متخصصین دانشگاه تورنتو اعلام میکنم. این هم متن خبر در سایت بی بی سی، روش کلیک کنید تا دقیق تر در جریان قرار بگیرید.
پ.ن. من به زودی زود ـ احتمالا تا همین امشب ـ این برنامه رو روی سیستمم نسب می کنم، به محض اینکه اطلاعات دقیقتری از نحوه کار این برنامه پیدا کنم و ببینم مشکلی ایجاد نمیکنه به دوستان خودم کد لازم رو خواهم داد.
زنده باد آزادی
پس از پی نوشت!! این برنامه رو نسب کردیم ولی متاسفانه هم برنامه ایراد دارد و درست کار نمیکنه و هم اینکه به دلیل باز کردن تونل ها، سیل ویروس رو به سیستم آزاد سرازیر کرده و عملا کار کردن لااقل با این نمونه که در سایت بی بی سی داده شده، ممکن نیست. متاسفانه. اگر از برنامه مناسب تری اطلاع دارید به من خبر بدهید لطفا.
در آلمان هر وقت کسی نیاز به کپی کردن کاغذی داشته باشد، در فروشگاه های بزرگ و مراکز خرید، یک یا اغلب چندین دستگاه کپی در کنار هم خواهد یافت و توضیحات کاملی در کنار این دستگاه ها قرار داده شده که طرز کار دستگاه روی آن نوشته شده است. برای یک برگ یا چندین برگه، رنگی یا سیاه و سفید، سایزهای مختلف و قیمت هر کدام از خدمات چه میزان هستند، خلاصه اینکه تمامی اطلاعات مورد نیاز یک مراجعه کننده آنجا قرار داده شده و شما با قیمتی که تقریبا(شما بخوانید تحقیقا) در همه جا یکسان است می توانید به سهولت برگه مورد نیاز خود را کپی کنید.
اگر شما به هر اداره، مطب، ارگان، اعم از دولتی یا غیر دولتی مراجعه کنید، در صورتی که مدارک شما نیاز به کپی داشته باشد، بدون هیچ استثنا و صددرصد، مسئول مربوطه بدون اینکه از شما بپرسد کپی به همراه دارید یا خیر، از مدارک کپی تهیه می کند. فرقی نمی کند که این مسئول چه سمتی داشته باشد یک کارمند ساده یا رییس، به هر حال تهیه کپی مدارک به عهده ی سازمانی است که شما برای کارتان به آن مراجعه کرده اید و واضح است که در انتها هرگز مطالبه ی پول برای کپی های مربوطه از شما نخواهد کرد، چراکه این مدارک مورد نیاز برای انجام امور اداری است و ارتباطی به شما ندارد.
خرید و فروش با کارت های اعتباری کاری معمول در این کشور است و بسیاری از افراد_ به جز قشر بسیار مسن _ اغلب با کارت های اعتباری پرداخت می کنند، البته نه به آن میزان که در امریکا رواج دارد اما لااقل نیمی از افراد همیشه با کارت پرداخت می کنند. در فروشگاه های خرید روزانه برای خورد و خوراک، در فروشگاه لباس، پمپ بنزین ها، بقالی ها، بانک ها، خرید بلیط دراتوبوس و قطار و و و.. پرداخت با کارت اعتباری هیچ فرقی با پول نقد ندارد، نه ارزان تر است و نه گران تر _ و این موضوع یک استثنا کوچک دارد، در دکه هایی کوچکی که تقریبا همه با پول خرد پرداخت می کنند و درآمد صاحب آنها مبلغ چشمگیری نیست، اگر شما با کارت اعتباری پول خود را بخواهید بپردازید، صاحب دکه به شما خواهد گفت با کارت مجبور خواهید بود مثلا ده یا بیست سنت بیشتر بپردازید زیرا من برای برداشت پول از بانک کارمزد می پردازم، چرا که این افراد با درآمد کم ماهانه چندان سر و کاری با بانک ندارند _ و در اینکه شما می خواهید با پول نقد یا کارت پرداخت خود را انجام دهید، کاملا انتخاب با شماست، و اصولا این حرف مسخره ای است که بیان شود، انتخاب با شماست، چون مسلم است که انتخاب باید با شما باشد، اما اصولا چرا من این موضوع را مطرح کردم، به زودی خواهم گفت.
هر ارگان، فروشگاه بزرگ، دفتر تجاری یا اداره در این کشور سایت اینترنتی دارد که اطلاعات دقیق، خبرها و نیازمندیهای مراجعه کننده ها در آن درج شده. روز قبل از رفتن به سفارت جمهوری اسلامی، به سایت این سفارت مراجعه و آدرس سفارت را از آنجا تهیه کردیم و فردا عازم سفر به هامبورگ شدیم. زمانی که به در سفارت رسیدیم با کاغذی که روی برد اطلاعات نسب شده بود، مواجه شدیم. به دلیل تعمیرات تا اطلاع ثانوی سفارت به آدرس زیر منتقل شده است و این در حالی بود که در سایت سفارت هیچ اطلاعاتی در این مورد درج نشده بود.
در کنسولگری سفارت جمهوری اسلامی در آلمان واقع در شهر هامبورگ. ما نیاز به برگه های کپی مدارک خود داریم. مسئول سفارت به ما می گوید که مدارک ناقص است چراکه کپی نیاز است!!! و ما خود باید کپی تهیه کنیم! و دستگاه کپی را در نزدیک در ورودی به ما نشان می دهد. راه دیگری نیست، اینجا سفارت جمهوری اسلامی است، نه یک ارگان آلمانی. به نزدیک در ورودی می رویم و نگاه به دستگاه می کنیم _ قیمت هر برگه کپی دقیقا دو برابر برگه های مشابه در دستگاه های کپی در سایر جاهاست. سگ خور، راه دیگه ای نیست. کپی ها را تهیه می کنیم. دوباره در صف می ایستیم، نوبت ماست، معطلی های بی هوده از عادات معمول این کارمندان است، سعی می کنیم تا می شود صبور باشیم. مدارک را تحویل می دهیم. به ما می گوید، برای تمدید گذرنامه باید 55 یورو بپردازیم _ این مبلغ در ایران 15 یورو است _ به صندوق اشاره می کند، آنجا. در صف پرداخت پول می ایستیم. بلندترین صف در این سالن، متوجه می شویم برای هر کاری این اداره دولتی!!! پول دریافت می کند. نفر بعد نوبت ماست، که ناگهان چشممان به کاغذ بالای سر کارمند می افتد : پرداخت پول فقط با کارت اعتباری. کلافه میشویم ولی مگر چاره ای هم هست، همیشه در این موارد ایرانیان نازنینی هستند که در مقابل دولت ظالمشان به داد هم برسند، خانم مهربانی که به زور روسری را بر سر خود گره زده با لبخند به ما می گوید که با کارت او می توانیم پول را پرداخت کنیم. در حالی که قبض پرداختی سفارت را نشان خانم میدهیم تا یداند چه میزان پول به او باید پرداخت کنیم، متوجه می شویم 56!! یورو باید بپردازیم! به هر حال پول را به خانم میدهیم و برای لحظاتی کارتش را قرض میگیریم. و هنوز در اندیشه آن یک یوروی اضافه هستم. به زن کارمند می رسم و می پرسم این یک یورو اضافه برای چیست و آنچه که می شنوم تحملی که تا بدان لحظه با دندان سر جگر گذاشتن رو به انتها بوده دیگر بسیار زجرآورتر میشود. کارمند می گوید: این یک یورو پول کارمزد پرداخت پول با کارت اعتباری است. آخ که اگر مرا قدرتی می بود!!!
شرم آور است و ننگین. سفارت جمهوری اسلامی ایران حساب بده بستانش با بانک بالغ بر میلیون ها یورو در ماه است. این دزدی است. این گدایی است. این حقارت و پستی است. به این فکر نمی کنم که به زور باید با کارت اعتباری پول پرداخت کنم. به این نمی اندیشم که پول زور می دهم برای تمدید پاس و کپی و پرداخت کارمزد!!! به آن چندین آلمانی که در سالن و در صف هستند می اندیشم که چه بی آبرو و حیثیت هستیم ما در مقابل اینان. سفارت ایران با میلیون ها یورو بده و بستان مالی ماهانه...
پ.ن. قصه های آن چندین ساعتی که در سفارت بودم یکی دو تا نیست، یکی از یکی شرمگین تر. شاید باز هم ازشون بگم.
اگر نویسنده، موسیقی دان، نقاش یا مجسمه ساز[در کل هنرمند] به فکر این بیفتد که چون مردم طرز بیان کارهایش را درک نمی کنند، سطح کارش را پایین آورد، بدترین راه ممکن را انتخاب کرده است؛ موفقیت یا عدم موفقیت مسایلی غیر قابل پیش بینی هستند، از چنین راهی نمی توان موفقیت کسب کرد.
این موضوع همیشه وجود دارد که کتابی [هر اثر هنری و فرهنگی] که با موفقیت روبرو شده، ممکن است کتاب [هر اثری هنر و فرهنگی] خوبی نباشد؛ یا کتابی [هر اثر هنری و فرهنگی] که هیچ گونه موفقیتی کسب نکرده، ممکن است کتاب [هر اثری هنر و فرهنگی] خوبی باشد. نمونه های بسیاری دال بر این است که موفقیت موضویی کاملا سوای کیفیت است.
برگرفته از دیدگاه های هاینریش بُل (برنده ی نوبل ادبیات)
با توجه به اینکه مطالب بالا را قبول دارم، دیدگاه شخصی من این است که، رسالت یک هنرمند ـ واقعی ـ بالابردن سطح اندیشه و درک جامعه ـ بشری ـ است، اگر کسی برای مورد قبول اکثریت واقع شدن سطح کارش را پایین بیاورد، دیگر شایستگی این را ندارد که در مجموعه ی هنرمندان با رسالت(هنرمندان حقیقی) قرار گیرد، زیرا او در پی ارضای خودخواهی، کسب شهرت و ثروت است و از راه والا و اصلی که همانا هنر برای هنر** است، خارج شده است.
ar
t for art sake**
این رزهای زیبا از بس بهم چشمک زدن با اینکه هنوز گلهای گلدون خوب بودند، مجبورم کردن بخرمشون، بوی کمی دارند اما خیلی زیباند، خیلی.
جيرجيرک به خرس گفت: دوستت دارم. خرس گفت: الان وقت خواب زمستانی من است، بگذار بيدار که شدم درباره اش صحبت مي کنيم. خرس خوابيد و نمی دانست که عمر جيرجيرک سه روز بيشتر نيست.
امروز این دو خطی رو خوندم و انتهای این داستانک دو خطی رو که اینجا نوشته نشده به یاد آوردم. وقتی خرس از خواب بیدار شد و فهمید چه اتفاقی افتاده تا آخر عمر حسرت نفهمیش رو خورد.
خوبش شد!![]()
پ.ن.۱ـ راجع به پست قبلی هنوز چیزایی واسه نوشتن هست، اما باشه واسه بعد.
در یک شامگاه گرم تابستانی، در قطاری که عازم ناکجا آباد بود.
با قماربازی ملاقات کردم، ما هر دو خسته تر از آن بودیم که بتوانیم بخوابیم.
به همین دلیل به تاریکی پشت پنجره چشم دوختیم.
زمانی که دیگر حوصله امان سر رفته بود، او شروع به صحبت کرد.
گفت:"پسرم، من زندگیم رو صرف خوندن صورت مردم کردم
از نوع نگاه اونها می فهمیدم که کارت ها چی بودند
با این حساب اگر بی ادبی نباشه، من می تونم ببینم که تو هیچ آسی نداری
اگر ویسکیت رو به من بدی، من بهت درس هایی می دم."
به همین دلیل من بطریم را به او دادم، و او آخرین قلوپ بطری ام را سرکشید.
سپس او درخواست یک سیگار کرد و خواهش کرد که به او آتش بدهم.
و شب سکوت مرگباری به خود گرفت، و چهره ی او عاری از هر احساسی شد.
گفت:"پسر، اگر تو بخوای بازی کنی، تو باید درست بازی کردن رو یاد می گیری.
تو باید یاد بگیری که چه وقت دستت رو نگه داری، یاد بگیری چه زمان جا بری.
تو یاد می گیری کی با تامل جا بری، کی فورا کنار بکشی.
هرگز زمانی که سر میز نشسته ای، پولت را نمی شمری
زمانی که بازی تمام بشه، به اندازه ی کافی برای شمردن پول ها وقت هست.
حالا هر قماربازی راز دوام آوردن رو می دونه.
دونستن اینکه، کدوم کارت رو دور بریزه و کدوم رو نگه داره.
چون هر دستی، برنده است و هر دستی، بازنده
و بهترینی که می تونی آرزو کنی اینه که، تووی خواب بمیری."
و هنگامی که او حرف هایش را تمام کرد، رویش را به سمت پنجره برگرداند.
سیگارش را (تو جاسیگاری) خاموش کرد و آهسته به خواب رفت.
و قمارباز جایی در تاریکی، یگانه شد(مُرد)
و در کلام آخرش من، آسی یافتم، که می توانستم آنرا نگه دارم.
باید یاد بگیری که چه وقت دستت رو نگه داری، یاد بگیری چه زمان جا بری
تو یاد می گیری کی با تامل جا بری، کی فورا کنار بکشی
هرگز زمانی که سر میز نشسته ای، پولت را نمی شمری
زمانی که بازی تمام بشه، به اندازه ی کافی برای شمردن پول ها وقت هست.
ترجمه ی آهنگ: «قمارباز» با صدای: Kenny Rogers
پ.ن.۱ـ شعر این آهنگ به طرز هنرمندانه ای استعاریست؛ که البته در زبان اصلی تشخیص این استعارات ساده تر است.
۲ـ نمی دونستم کجا میشه موزیک up load کرد تا لینک برای شنیدن این آهنگ رو هم اینجا بگذارم.