تولدت مبارک

برای نوشتن باید خواند، برای خواندن باید وقت گذاشت. به سکوت و تعمق نیاز دارم، گویی وقت گذر در ابعاد متفاوت است. شاید اقتضای موقعیت خاص یا سنم باشد! احتمالا بازهم خواهم نوشت اما نمی دانم کی! کماکان به بلاگ های خواندنیتان سر می زنم، هر زمان با آدرس کامنت گذاشتم یعنی دوباره کلماتی اینجا تایپ کردم.
برای حسن ختام نوشته هایم، دلنشین ترین و دوست داشتنی ترین شعرهایی را که تا امروز خوانده ام، یکی از شعرهای معروف روان شاد، فریدون مشیری است که اینجا می نویسم، بی شک همگی این شعر را می شناسید، اما به گمانم چند باره خواندنش هم خالی از لطف نیست، برای من که هر دفعه لذتبخش است. ـ با هر بار خواندن این شعر یا حتی شنیدن اسم زیبای آن، به یاد دوست عزیزی می افتم، که اولین بار مرا با این شعر آشنا کرد. از همین جا بهت سلام می کنم مریم جان ـ از طرف خودم این شعر را تقدیم می کنم، به همه ی کسانی که عشق می ورزند.
برای همگی شما عزیزان آرزوی سلامت و شادی می کنم. سربلند باشید و امیدوار.
دلاویزترین
دوستت دارم را من، دلاويزترين شعر جهان يافته ام
این گل سرخ من است، دامني پرکن از اين گل که دهي هديه به خلق
که بري خانه دشمن، که فشاني بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم _به خدا_ نور خواهد پاشيد
روح خواهد بخشيد
تو هم اي خوب من! اين نکته به تکراربگو
اين دلاويزترين شعر جهان را همه وقت
نه به يکبار و نه ده بار
که صد بار بگو
دوستم داري را از من بسيار بپرس
دوستت دارم را با من بسيار بگويم .
پشت پنچره، شب، شیشه ها را به آینه هایی بدل کرده و هر چیز در اتاق دو تا شده. باران به رف پشت شیشه ها می خورد و صدای نرم و بمی به گوش می رسد. ۹ سال پیش.. زن جوان باردار، در نیمه های شب به سرعت پله های سنگی سرد و سفید مرمرین را طی کرد و خود را به سرویس بهداشتی رساند. صدایی که ناشی از حالت تهوع بود برای بار چندم به گوش ساکنان خانه رسید. مرد با اندوه به همسرش گفت: "برو پیشش.." و زن در حالی که سعی داشت صدایش عادی باشد به مرد اطمینان داد که نباید بفهمد بیدار شدیم، اینطور کمتر آزار می بیند. هر دو مرد و زن میانسال بغضی در سینه داشتند ولی نیازی به بیان نبود. ۶ ماه پیش یگانه دختر خود را به شوهر داده بودند.و حالا... از یادآوری اتفاقات آن زمان، حس سرگردانی می کرد، برای مدتی چشمانش را بسته و سرش را از پشت خم کرده و به پشتی راحتی تکیه داد... در تمامی کلاس ۵۰ و چند نفره یگانه دانشجویی بود که هنوز دستش را بالا می برد، استاد دوباره پرسید، یعنی اصل برای تو همان است؟ و او جواب داد: بله، شرافت و عشق تنها معیار حتمی من است . و استاد در حالی که لبخندی از سر رضایت و در عین حال تاسف و اندوه بر چهره داشت رو به دختر کرد و گفت: حرفت درست است اما نه برای جامعه ی اینجا! .. هر آنکس که شنید انگشت تعجب بر دهان برد. باور کمتر کسی شد که چگونه..؟! بسیاری برایش دل سوزاندند و بسیاری اندوهناک شدند. هنوز هم که سالها از ماجرا گذشته، کسی به خود اجازه نمی دهد حرفی از جریان بزند مبادا که دل دردمند مادری، به ضن آنان اعجاب انگیز را، با یادآوری خاطرات تلخ گذشته به درد آورد. حتی مادر و پدرش هم کلامی از ماجرا به زبان نمی آورند. گویی ترسی ناگفته در همگی آنان نهفته است...
پر امید ،
پر انرژی ،
می ریم به سمت آینده ...
مدت ها به شدت دوران سختی رو پشت سر گذاشتم. جریان همون تصمیمی است که بیش از دو سال طول کشید. بلاخره بعد از دو سال هر روز، هر ساعت و هر دقیقه ی آزاد و مشغولم، فکر کردن حالا لااقل این چند روز ه ـ اما آرزو می کنم که کلا ـ مطمئنم و تصمیم رو گرفتم. جدا سخت است بین زمین و آسمان معلق بودن، همه میفهمند چی میگم اما کسی که واقعا این حالت رو تجربه کرده باشد میدونه چی میگم. بلاتکلیفی سخت است، بدجوری سخت. اما حالا تصمیم گرفتم. البته این تصمیم با کمک یک نفر متخصص انجام شد. همفکری دکتر بی تاثیر نبود، درست است که خودش فکر می کرد کاری نمی کنه ولی کرد، بهشم گفتم که دیدگاه هاش برام مفیدند. میدونم دوره ی سنگین و پرکاری جلوی روم است. میدونم دارم از برکه ی آرامش بلند میشم و به سمت دریای متلاطم دنیای آینده میرم. میدونم که مجبورم عادت کرده هام رو جابگذارم. میدونم روزهای دلتنگی و خیس در راهند، اما باید. برای رسیدن به روز، مجبورم مهتاب دوست داشتنی شب رو ترک کنم. من فرزند زندگی و روزم، شب جای زیستنم نیست، تنها مفری است برای آرامش و گهگاه نشست های دوستانه، اما نه بیشتر.
یک خداحافظی سخت و دردناک در راه است، بهش نباید فکر کنم، برای آنچه که نیومده عزا نخواهم گرفت، به موقعش گریه و درد رو تحمل میکنم، اما هنوز وقتش نیست، پس بهش فکر نمیکنم تا باعث سستی و ضعفم بشه. آنچه که من باید انجام میدادم ۸۰٪ انجام شد، شاید هم بیشتر و قسمت های سخت کار بود باقیش همت می خواد، که دارم. تمومش می کنم. و بعد از همه ی اینها بقیه اش دست دیگران و قوانینشون است. امید دارم. چون نیروها هرگز رهایم نکردند، هر زمان به راستی اراده کردم زمین و زمان گوش به فرمانم شدند، امیدوارم این بار هم بشوند.
من می تونم چون تصمیم گرفتم. کسی نمیدونه اما این تصمیم، برای من یعنی شکستن شاخ غول!
پیش به سوی آینده ی ناآشنای من..
برای حل هر مسئله ای، راه کارهای متفاوت و بسیاری وجود دارد. ممکن است هر کدوم از ما مدت ها فکر کنیم و راه حلی به ذهنمان نرسد یا راه حل چندان مناسبی پیدا نکنیم، اما همفکری راه های بعضا بسیار ساده و بسیار کابردی پیش پای ما خواهد گذاشت.
یکی از نیازهای هر جامعه ای آموزش و بالابردن سطح دانش افراد آن جامعه است. کتابخوانی یکی از ساده ترین روش های مفید و موجود است که با کمترین امکانات در اغلب شرایط انجامش ممکن است. من مدت ها فکر می کردم ـ و هنوز هم ـ که چطور می شود سطح فرهنگ کتاب خوانی در جامعه را بالابرد، روزی راه حل فوق العاده ای را که کسی در گوشه ی دیگری از دنیا یافته بود، در روزنامه خواندم و به راستی از این موضوع خوشحال شدم.
چندین سال پیش روشی برای گسترش هرچه بیشتر کتاب خوانی در یکی از کشورهای جهان ابداع شد، روشی بسیار جالب و در عین حال ساده، که با همکاری افراد و فراگیری این روش می توان گام خوبی در راه گسترش این فرهنگ زیبا انجام داد. نام این روش جالب و ساده، کتاب مسافر است. در این روش شما یکی از کتاب هایی را که خوانده اید و فکر می کنید که کتاب زیبا یا خوب و مفیدی است، انتخاب می کنید و این کتاب را در یک جای عمومی، همچون صندلی پارک، اتوبوس، مترو، مدرسه، بیمارستان یا دانشگاه رها می کنید و نفر بعدی که کتاب را پیدا می کند آن را خوانده و دوباره در یک مکان همگانی دیگر آنرا رها می کند و به این طریق ده ها، یا شاید صدها نفر می توانند از یک کتاب خوب و مفید استفاده کنند.
برای این که نفر بعدی بداند که دقیقا جریان چیست، در صفحه ی سفید اول کتاب یادداشت می کنید که این یک کتاب مسافر است (یا من یک کتاب مسافر هستم)، شما این کتاب را (مرا) در یک مکان عمومی یافته اید، لطفا پس از مطالعه ی کتاب آنرا در نزدیکترین مکان عمومی دیگر رها کنید تا دوستان دیگر نیز بتوانند از خواندن کتاب استفاده کنند
یکی از این کتب مسافر که اولین بار در پارکی در اروپا رها شده بود بعد از یک سال در فرودگاهی در برزیل پیدا شد و طبق یادداشت های ظریفی که در صفحه ی انتهایی کتاب ثبت شده بود مشخص شد در طی این یک سال، کتاب توسط ده ها نفر خوانده شده و از چندین کشور عبور کرده تا به برزیل رسیده بوده است.
البته شکی نیست که احتمال از بین رفتن کتاب در شرایط جوی نامناسب یا برداشته شدنش توسط افرادی وجود دارد، اما حتما تعداد زیادی هم به این مسافر مفید کمک خواهند کرد. به نظر من بهتر است برای دوام بیشتر کتاب پیش از فرستادن این مسافر مفید به سفر، آنرا با جلد نایلونی روکش کنیم تا کمی مقاوم تر شود.
امیدوارم هر کدام از ما لااقل یک کتاب مسافر به جامعه مان هدیه دهیم. سلامت و پیروز باشید.
با به اجرا در آوردن طرح جدیدی که برای کنترل و سانسور بلاگ ها در ایران شروع شده است، یک مهلت ۲ ماهه به تمامی بلاگرها داده اند تا مشخصات کاملشان را به وزارت ارشاد ـ یا یک ارگان مسخره ای مثل همین ـ بدهند و مجوز نوشتن بگیرند! پر واضح است که با این طرح بلاگ هایی که ارزش خواندن داشته اند و مطالب مفید در آنها نوشته می شده مجوز نمی گیرند و هر کسی هم مجوز بگیرد به محض اینکه خلاف نظر حضرات!! مطلب بنویسد به راحتی همه ی اطلاعات در مشت آنهاست و جلبش می کنند. عملا یعنی بعد از سانسور تلویزیون، رادیو، سینما، موسیقی، کتاب، روزنامه و سایت های اینترنتی نوبت به سانسور وبلاگ ها رسیده. [چقدر این حکومت از آگاه شدن مردم می ترسد و صد البته هم حق دارد، مشکل اصلی و ریشه ای ملت ایران عدم آگاهی اکثریت آنان به اطلاعات،خبرها و حق و حقوقشون است، اگر حکومت زودتر جلوی هر رسانه ای را نگیرد به زودی شاهد فراگیری دانش و اطلاعات صحیح در میان توده های مردم و فراگرفتن ِ فرهنگ خواندن و آموختن می شوند و این یعنی ریشه کنی هر ظلم و دزدی در کشور که نتیجه اش مشخص است]
من فکر می کنم برای اینکه بتوانیم باهم در ارتباط باشیم و همچنان بنویسیم و بخوانیم یکی از بهترین گزینه های فعلی، یاهو 360 است https://login.yahoo.com . چون تقریبا همه در یاهو یک آی دی دارند و به این شکل به راحتی می توان همچنان تا مدتی نوشت. _ البته بلاگ هایی با سرور غیرفارسی هم هستند که حتما دوستانی در آنجا خواهند نوشت._ نباید فراموش کنیم که هر کسی که با نوشتن و دانش و اطلاعات سر و کار دارد در حال مبارزه است. شاید برای خیلی از ما این خنده دار باشد اما حقیقت این است که ما در حال مبارزه برای آزادی ِ ساده ترین حقوق خود هستیم و با پافشاری و جدیت خودمان در نوشتن، میدان را برای دشمنان آزادی و انسانیت خالی نمی کنیم.
روی صحبت من تنها بلاگرهایی نیستند که به مطالب سیاسی یا جنجالی که در ایران سانسور می شده می پردازند، بلکه تمامی بلاگرها، حتی آنهایی که روزمره های ساده ی زندگی خود را ثبت می کردند، کارشان، مخصوصا در شرایط فعلی جامعه ی ایران، بسیار ارزشمند بوده، کشوری که روابط انسانی در آن به شدت کنترل می شود، مردانش به معنای حقیقی کلمه از زن، احساسات و اندیشه هایش بیگانه اند. بسیاری از این بلاگ های زنانه باعث شده قشر خواننده ی بلاگ بخصوص طیف جوان با دغدغه ها و اندوه های درونی زن، این نیمه ی دیگر و شریک هستی خود آشنا شوند. جامعه ای به شدت سنتی که تنها در ظاهر با مدرنیته در آمیخته ولی از درون و زیرساخت دچار محدودیت ها و ضعف های سنت است و متاسفانه اغلب امتیازات سنت را از دست داده است. این جامعه ی از خود بیگانه، نیاز به شناخت خود و افراد خود دارد، نیازمند شناخت افراد از یکدیگر است؛ ولی چگونه؟؟ نه همچون گذشته مادربزرگ ها در کنار نوه ها هستند که ناگفته های لازم را به آنان بیاموزند و نه در مدارس حقایق و لازمه ها بیان می شود. از طرف دیگر، روابط هر روز پیچیده تر و خطرناک تر می شود. ما همگی نیاز به شناخت و اطلاعات از خود، حقوقمان در جامعه و منافعمان داریم. نگذاریم به این سادگی بیش از پیش باعث خفگی و درخود فرورفتنمان شوند. این درست است که آنان سفت و سخت بسیاری از قدرت ها را در اختیار دارند اما فراموش نکنیم ما قدرتی در دست داریم که وحشت آنان است و تنها در دستان ماست و امکانش نیست که از ما صلبش کنند و این قدرت همانا عشق به آزادی و زندگی کردن به روش انسان آزاده است.
چیزی که بهش میگن خراب رفاقت، من بهش میگم حماقت! خودمم گاهی مرتکبش شدم، اما آرزو می کنم، بتونم کاری کنم که دیگه پیش نیاد.
پ.ن. در مورد پست قبلی:بعد از خوندن کامنت های عزیزان، احساس می کنم آیه نازل کردم!! چند تا کلمه نوشتم ـ که ای کاش تونسته بودم مثل باقیش حذفش کنم و ننویسم ـ باعث شد تفصیرات متفاوتی ازش بشه. اون پست ارتباطی به بلاگ نویسیم نداشت، راستش با وجودی که حس و حال قبلی رو برای نوشتن ندارم، اما هنوز نتونستم بلاگ نویسی رو ترک کنم، بدجوری به شما دوستان عادت کردم. دیگه اینکه بحث عدم تفاهم و این جریانات هم نیست، یک ماجرایی است که اگر کامل شد، یک مدت دیگه عرض می کنم خدمتتون.
سال نو میلادی به شادی، روز و روزگارتون خوش
بوی تلخ و دردناک جدایی میاد.
نمی خواستم این رو بنویسم اما نتونستم.
در قانون شطرنگ شب و روز
تساوی نیست
بازیگران واردتر
تنها زمانی بیشتر تصاحب می کنند
و بازی های برتر
ثبت در تاریخ می شوند
همه ی زندگان
مات سرنوشتند
اما آنچه که مهم است، نه برد و باخت
بلکه چگونه بازی کردن و لذت بردن از زمان بازی است.
دارم سعی می کنم در بازی شب یلدا شرکت کنم. نمی دونم اولین بار کی این بازی رو راه انداخت، اما هر کی بوده جز افراد خوش ذوق و نوآور بوده، که شخصا هیچ کدوم از این صفات رو ندارم. بازی جالبی است. از دیروز که دیدم دو تا از دوستان بهم این پیشنهاد رو دادند گاهی ذهنم رو مشغول کرده اما خوب به نظرم کار راحتی نمیاد. چون من بلد نیستم راجع به خودم توضیحات بنویسم یا بیان کنم ولی دقیقا به همین دلیل این کار برام جالب تر شد چون وادارم میکنه کاری که مهارت درباره اش ندارم رو انجام بدهم. راستش هنوز هم به درستی قوانین این بازی رو نمیدونم اما از روی نوشته های مشابه دوستان چیزهایی رو فهمیدم که سعی می کنم ازشون استفاده کنم.
چقدر این کار سخت است!!!!!!!!
۱ـ یکی از خصوصیات من مخفی کردن افراطی احساسات منفیم نسبت به دیگران است. وقتی کسی حرف ناجوری میزند یا رفتار ناصحیحی در مقابل من انجام میده که به شدت باعث رنجش خاطرم میشه، سعی می کنم تا حد ممکن به روی خودم نیارم و بعد از اون، بسته به نوع رابطه ای که با شخص دارم ازش فاصله میگیرم. این خصوصیت زمانی دردناک میشه که اون آدم از اعضای خانواده یا دوستان خیلی صمیمی و احساسی من باشه، که در این صورت فاصله گرفتن تنها به معنی فروبردن احساست در خودم و کم شدن احساس راحتی و صمیمیت با فرد هست.
۲_ اعتراف می کنم که توانایی فراموش کردن خاطرات دردناک گذشته ام رو ندارم و به همین دلیل هر از گاهی _ که این هر از گاهی یعنی ماهی یک یا چندبار_ با به خاطر آوردن اون خاطرات آنقدر حرص می خورم و بعد اشک میریزم که گاهی تنها راه درمانش خوابیدن هست تا بلکه از سوزش چشم و سردردم خلاص بشم.
۳_ اعتراف میکنم که به دلیل سخت گیری و حساسیت زیادم در داشتن دوستان خوب و فهمیده، آدم بسیار تنهایی هستم که کلا با کسی رابطه ای ندارم و انگشت شمار دوستان خوبم هم تو این کشور نیستند. و به دلیل رفت و آمد کردن فوق العاده کمم با دیگران گاهی دچار فوبیا میشم یا بهتر بگم هستم و به خودم میگم نکنه جلوی دیگران یک جوری رفتار کنم یا حرف بزنم که جالب نباشه و باعث آبروریزی بشه. همچی اتفاقی تا به حال پیش نیومده، اما این نگرانی هر چه که بیشتر با تنهاییم خو می کنم در من قویتر میشه.
۴_ اعتراف می کنم که همیشه به کسانی که به حرف پدر و مادرشون در موارد جدی بها ندادند و کاری که خودشون دلشون خواسته رو انجام دادند یا قانون شکنی های درست حسابی کردند حسادت کرده ام. تا حدی که حتی یکی از این افراد به خاطر این حرف نشنویی جونش رو از دست داد اما من همیشه راجع به مرگ او هم غبطه می خورم چون در راه میل و خواسته شخصی۱۰۰% خودش بوده.
۵_ و اعتراف آخر این که، تصمیم گرفتن یکی از سخت ترین کارهای دنیا برای من هست. حالا این تصمیم برای انتخاب خرید یک وسیله باشد یا تغییر بزرگی در زندگی. برای خرید یک وسیله که کاملا باب میلم باشه گاهی روز ها هر فروشگاه و سایت اینترنتی را زیر و رو می کنم به همین دلیل کسی رو با خودم نمیبرم که حوصله و وقتش حروم نشه. و اگر تصمیم در حد بزرگ مثل انتخاب زندگی تازه باشد، گاهی تا سال ها طول میکشه، همونطور که الان بیش از دو سال هست روی یک تصمیم وقت گذاشتم. اما زمانی که بعد از همه ی این وقت صرف کردن ها و بررسی جوانب تصمیم گرفته شد، دیگه هیچ مانع یا قدرت ممکن در تمامی هستی قادر نیست این تصمیم رو عوض کند، مگر اینکه من رو نابود کند.
پ.ن. سوای اینکه این کار از نظر سرگرمی چطور بوده، یک خاصیت فوق العاده در این نوشتن برای من بود، موقعی که داشتم اعترافاتم رو میخوندم اون رو کشف کردم کل مشکلات من همه اش مربوط به یک ایراد هست و اونم همین سخت گرفتن من است، و چقدر درمان این مشکل مشکل است!
حقیقتا شرکت توی این بازی اولش خیلی سخت بود اما حالا که اینها رو نوشتم خیال میکنم چیزهای دیگه ای هم باید نوشته میشدند اما خوب همه اش ۵ تا بود. بی خود نیست مازندرانی ها میگن، از اونی که اولش میگه: نمی خورم، نمی خورم، باید ترسید.![]()
با تشکر از صاحب بلاگ آنکس که نداند، آقا عرفان و مهدی گرامی برای اینکه از من یاد کردند و به این بازی دعوتم کردند و باعث شدند خودم خودم رو بهتر بشناسم!
دستانم پر از شکوفه بود
آنگاه که مرا روانه ی دشت های پاییزی کردی
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن