و حالا دیدگاه شخصی خودم و بررسی جواب های دوستان و چیزهای جالبی که از پیام ها به ذهنم آمدند. در واقع چیزی که در زیر می خوانید، ملغمه ای از این سه است که گفتم و گام به گام، فرآیند تفکر من، قبل و بعد از خواندن کامنت ها تا رسیدن به جایی که الان هستم.
پس تعریف همسر: شریک زندگی و هر یک از زن یا شوهر است.
یکی از شایع ترین جواب ها در کامنت هایی که نازنینان برای من نوشتند، این بوده که: هر کس از همسر یک تعریفی دارد!! با خوندن این جمله و با فهمیدن این دیدگاه از دوستان احساس کردم یک جای کار داره بد جوری میلنگه!! یعنی چی که هر کس یک تعریفی داره؟! مگه میشه یک لغت مشخص و ثابت و معلوم، معانی دلبخواه داشته باشد و نه تعریف مشخص؟! البته در علوم انسانی همیشه بحث بسیار گسترده و خیلی وقت ها پیچیده میشه، اما نه دیگه اینجوری!
بعد از دقیق شدن به این ابهام خودم، تمامی کامنت های عزیزان رو تا روز دوم بعد از نوشتن پستم را پشت سر هم در صفحه ای کپی کردم و چند بار خوندمشون. به زودی دلیل ابهام رو پیدا کردم و مسئله در این مورد برام حل شد. اما چیزی بعد از کشف دلیل این ابهام در من شدید شد، ناامیدی بود. تا اینکه غزل خانم برام کامنت نوشت و باعث شد کمی از ناامیدی در بیام و با خودم فکر کردم، یک نفر هم یک نفر است. و بعد از کامنت غزل باز با خودم فکر کردم تا کل جریان واسم روشن شد. حالا این ابهامات و ناامیدی و جریاناتی که گفتم چی بودند.
من مثل همه ی دوستان برای خودم یک تعریفی داشتم اما به دلایلی که لازم به ذکر نیست، می خواستم ببینم آیا واقعا تعریف من درست است و دیگران هم مثل من فکر می کنند یا نه؟ همین شد که به دوستانم متوسل شدم و از شما سوال کردم. و البته انتظار داشتم دیدگاه من با اکثریت کامنت ها تصویب بشه!! اما در ابتدا، اتفاقی که افتاد این نبود. نه اینکه دوستان با دیدگاه هاشون نظر من رو رد کرده باشند، نخیر! چیزی که اتفاق افتاد به مراتب ناراحت کننده تر از این بود. در واقع اصلا هیچکس حرف از تعریف و درک من از همسر به میان نیاورد! این بدجوری تو ذوق میزد! یعنی چه؟!!!! مگه میشه این همه آدم اهل تفکر و باسواد یکیشون تعریف درست نداشته باشد وندونه جریان چیه؟؟! یعنی من این همه از اندیشه ها و دیدگاه های فارسی زبانان بدورم؟؟! خودم میدونستم خیلی جاها باهم دیدگاههامون فرق داره، اما نه دیگه در تعریف یک چیز ساده و مشخص!! تا اینکه کامنت غزل رو دیدم و یک نفسی کشیدم. بعد از دیدن اون کامنت و به دلیل شناخت نسبی ای که در مدت این یک و سال و اندی از خوندن بلاگ غزل، با تفکرات و زندگیش داشتم، ابهام من هم حل شد، مسئله این بود که دوستان نازنین ایرانی من، حتی در دنیای مجازی که هیچکس نمیشناستشون هم، شرم و حیا می کنند. البته، شاید هم عده ای واقعا تعریف درستی در این مورد نمی دونستند، اما مسلما نه این تعداد وسیع!
اولین و اصلی ترین چیزی که یک نفر را به جایگاه همسری منسوب می کند، مسئله ی تعهد قانونی (و در موارد یا جوامعی، مذهبی یا عرفی) است. همسر، مرد یا زنی است که به طور قانونی شریک جن۳۰ فرد دیگر می شود. باید توجه داشته باشیم که در هر تعریفی از صفات اصلی و بارزتر به صفات فرعی و نهفته تر می رویم. همسر کسی است که، طبق قانون اعلام می شود شخص از نظر جن۳۰به او تعلق دارد و او نیز به آن دیگری. به همین سادگی. مشخص است که همه این رو میدونستیم و اصلا هم تعریف پیچیده و سختی نبود.
در میان ۵۹ کامنت پست این سوال، ۴۰ نفر مختلف به نوعی به سوال جواب دادند _ بعضی چند کامنت گذاشتند به همین دلیل ۴۰ نفر_ از این تعداد فقط ۳ نفر به این موضوع اشاره مستقیم کردند، که یکیش به طنز بوده! و ۴ نفر دیگه هم که؛ یکی نظر این دو نفر را تایید کرد، یکی در تعریف پیچیده اش، یک کلمه اشاره ای به موضوع کرد و دو نفر دیگه هم در لفافه اشاراتی به همین موضوع داشتند.
از تعداد ۳۲ نفر باقی مانده،۲۱ نفر به صفات و تفسیر از همسر خوب و در واقع نشانه هایی که احتمالا تمایل داشتند همسر خوب باید دارای آنها باشد اکتفا کردند. ۲ نفر فقط لغت همسر رو معنی کردند و مابقی گفتند که نمیشه این لغت رو معنی کرد و دلیل عمده در بین این گروه، پیچیدگی و سختی جواب سوال بوده! و در میان این 35 نفر دوستانی هم، عرفانی به قضیه نگاه کردند که تقریبا ۳ نفر بودند.
بیشترین قسمتی که در جواب ها بحث برانگیز هست، جواب ۲۱ نفر تفسیر کننده است، مسلم اینکه هیچ کدام از تفسیرات نادرست نیست، چون اگر خوش بینانه بخواهیم به جریان نگاه کنیم، این دوستان شاید واقعا از همسر همون رو که گفتند انتظار داشته باشند! گرچه کمی به دور از واقعیت به نظر بیاد. مثلا یکی گفته:" همسر یعنی کسی که می شه باهاش یه عمر زندگی کرد بدون اینکه برات تکراری بشه یا ازش خسته بشی."، خوب اگر این تعریف همسر باشد، همگی می دونیم که میلیون ها زن و شوهر هستند که اصلا و ابدا برای هم جذاب نیستند و حقیقتا از هم خسته شدند و آرزوی درونیشون این هست که از زندگی در کنار اون دیگری خلاص بشوند، به هر بهانه ای سعی می کنند هر چند کوتاه از هم دور بشوند. اما به هزار یک دلیل باز هم، باهم زندگی می کنند. این وسط تکیف این عده ی زیاد چیه؟! میتونیم بگیم این ها زن و شوهر نیستند؟!
ادامه داره..
پ.ن. توضیحی: این لغت رو امروز ور داشتم جدا نوشتم، چون یکی از دوستان اومده میگه با پروکسی به بلاگت رسیدم!!! آقا وقتی دسترسی به بلاگ من رو تو ایران دارند ناممکن میکنند دیگه معلوم خیلی فیل تر کردن کشکی شده!!![]()
درود به همه دوستان و خواننده های گل این وبلاگ، که به معنی واقعی ارزش و اعتبار این وبلاگ هستید. تا حالا چند بار می خواستم این حرف رو اینجا بنویسم و ننوشته بودم؛ اما الان فرصتی پیش اومد تا احساسم رو در این مورد بیان کردم. بیش از یک سال است که این بلاگ، از دید من، برتری ای بر بسیاری از بلاگ ها دارد، اون هم به دلیل وجود خواننده های فهمیده و باشخصیتی مثل شما دوستان خوب است که من افتخار می کنم به خودم جرات میدهم و شما رو دوستان خودم خطاب می کنم. امید این که طولانی زنده باشید و افتخار دوستی و همراهیتون رو هم از من نگیرید.
از همگی عزیزان سپاس گذارم که لطف کردید و زحمت جواب دادن به سوالم را پذیرفتید.
میدونم مدت طولانی ننوشتم ولی اینکه دلیلش چی بوده، خودمم درست نمیدونم، فقط میتونم بگم که دستم به نوشتن نمی رفت و حوصله و تمرکز لازم رو نداشتم. چند بار شروع کردم بنویسم اما بعد از نهایت ۵ ـ۶ خط، ولش می کردم. خلاصه امروز نوشتم و به قول معروف آی نوشتم!! برای ۳ تا پست در این مورد مطلب نوشتم و از همگی دعوت می کنم دنباله ی جریان رو تا ۳ پست آینده بگیرید.
*************
و اما واژه ی همسر، من نمی دونم قبل از پرسیدن اون سوال قصد داشتم بعدا پستی در این مورد بنویسم یا نه، اما تا جایی که یادم است همچی قصدی نداشتم! فقط می خواستم بدونم، رو چه حسابی به این لغت "همسر" می گویند؟ و در ضمن خواستم بدونم از دید دیگران همسر چی معنی میده. مسلم اینکه منم برای خودم یک تعریف هایی در این مورد داشتم و شاید انتظار می داشتم! که همچی نظراتی رو در جواب ها ببینم!! اما جالب اینکه ... اینکه جالب چی بعدا میگم.
اول پیرامون لغت همسر؛ و تعریف این واژه در لغت نامه ی دهخدا
همسر در لغت سه معنا دارد:
۱: برابر- نظیر- همانند
۲: شریک زندگی _ هر یک از زن و شوهر
۳: هم سخن _ رفیق راه
که اصولا امروزه در زبان فارسی رسمی کشور ایران، تنها یکی از این سه معنا به کار می رود و در زبان روزمره شنوده و یا خواننده، تنها همین معنی دوم را می شناسند. همانطور که وقتی من از شما عزیزان سوال کردم، تعریفتان از همسر چیست؟ همگی سوال مرا همان زن یا شوهر تعبیر کردید و البته پر بیراه هم نرفتید زیرا دلیل اصلی سوال من همین بود، ولی از جایی که باور دارم هر واژه ای با توجه به پیشینه و ریشه اش به معنایی اتلاق می شود، برای دانستن مفهوم زن یا شوهر، اولین گام را دانستن معنای خود این لغت فرض کردم. به طور کلی من به دنبال معنا و خواستگاه این لغت بودم. علاقمند بودم بدانم پیشوند «هم» دقیقا به چه دلیل با لغت «سر» ترکیب شده و معنای زن یا شوهر را به خود گرفته است. با خود فکر کردم چرا برای زن و شوهر گفته شده، همسر، مثلا چرا همراه گفته نشده، یا همدم یا همبستر یا همدل و یا بسیاری از هم های دیگر. به راستی چه چیز در لغت « سر» نهفته بود که پیشینیان پارسی زبان را بر آن داشت تا این ترکیب را برای این معنای خاص انتخاب کنند؟.
آنچه که در بررسی و تفکرم در پی این لغت فهمیدم این بوده که: لغت همسر مانند بسیاری از دیگر لغات زبان فارسی، به دلیل همگن بودن معنایی، از جایگاه اول خود به معنی دوم راه یافته است. احتمالا، این توضیح خیلی روشن نیست، سعی می کنم با مثالی منظور خودم را بهتر بیان کنم. بسیاری از لغات در فارسی ـ و همینطور دیگر زبان ها ـ به این شکل معنای تازه پیدا کرده اند. مثلا واژه ی «سیم» در فارسی، به معنای نقره بوده و چون در ابتدا در ساخت تارهای موسیقی از نقره استفاده میشده و بعدها در ساخت سیم ابزار الکتریکی اولیه، نقره به کار می بردند، کم کم لغت سیم معنای تازه ای به خودش گرفت، و امروزه ما این لغت را به طور روزمره برای نقره نمی شناسیم، بلکه در معنی دوم جا افتاده. و تنها در متون قدیمی و ادبی سیم را نقره معنی می کنیم. شاید جالب باشد که برایتان بگویم، لغت همسر که امروزه تقریبا در معنی اولیه به کار نمی بریم در زبان مردم بومی مازندران و اغلب قدیمی ترها به معنای اول به کار می رود. زبان مازندرانی یکی از ریشه های امروزی نزدیک، به زبان فارسی دری** است، که امروزه در ایران بطور رسمی تکلم می شود.
کمی از موضوع اصلی دور شدم. لغت همسر نیز به همین طریق به دلیل یکسانی بار معنایی برای پیشینیان فارسی زبان ما، از معنای همانند و شبیه به جایگاه فعلی در آمد. اگر بخواهم باز هم در این مورد توضیح دهم بحث به درازا خواهد کشید، چرا که اگر کسی به دقت بخواهد واژه را مورد بررسی قرار دهد، احتمالا سوالی را که من از خود پرسیدم، به ذهنش آمده است یا خواهد آمد، چرا «سر» و البته سوال نابجایی هم نیست، و جواب این سوال خود ریشه در فرهنگ اصیل و قدیمی، تفکرات و دیدگاه های بنیادی مردمان ایران زمین دارد. که من در یک پست جداگانه نگاهی هر چند گذرا به این موضوع خواهم کرد.
خوب فعلا شخصا به جوابی که پیرامون معنی این لغت می خواستم، رسیدم. ادامه ی بحث که شامل بررسی کامنت ها و دیدگاه های خودم در این مورد و توضیحات است رو به پست بعدی موکول می کنم.
راستی از احوالپرسی های همگی تان ممنون. شرمنده که بعضی نگران من شدند.
**فارسی دری: فارسی درباری
۱/ برابر- عدیل - نظیر- همانند
به گوهرسیاوخش را همسر است برادرش وز آن تخم و آن گوهراست (فردوسی)
که بالاش با چرخ همسر شود تنش خون خورد یار خنجر شود (فردوسی)
حال آدم چو حال من بوده است این دو حال است همسر و یکسان (فرخی)
به آزاد مردی و مردانگی تو کسوی دیده ای همسر خویشتن؟ (فرخی)
ای خسروی که بخت ترا چرخ همسر است تو با بلند چشمه ی خورشید همسری (فرخی)
چو سروی که با ماه همسر بود به آن مه بر از مشک افسر بود (اسدی)
خواب و خور است کار خران ای نادان با خر به خواب و خور، چه شوی همسر؟ (ناصر خسرو)
نیست بر من پادشاهی آز را میر خویشم، نیست میری همسرم (ناصر خسرو)
ز آن مقام اندیش کانجا همسر است با رعیت هم امیر و هم زعیم (ناصر خسرو)
از نیاز ماست اینجا رز عزیز ورنه با سنگ سوده همسر است (ناصر خسرو)
قدر تو همسر سپر بود رای تو همره قدر باشد (مسعود سعد)
در ترازوی جهان از دعوی همسر مرنج هر کجا زری است با او جو برابر یافتند (ظهیر)
عالمان چون خضر پوشیده برهنه پای و سر نعل پی شان همسر تاج خضر خان آمده (خاقانی)
در پای هر برهنه، سر خضر سر فشان نعلین پای، همسر تاج سکندرش (خاقانی)
زخم که جانان زند همسر مرهم شناس زهر که سلطان دهد همبر تریاق نه (خاقانی)
همسری یافتم که همسر او نیست اندر دیار و کشور او (نظامی)
گفتمش همسر تو سایه توست تاج مه جای تخت پایه توست (نظامی)
و گر همسری را دریدم جگر ندادم به درندگان دگر (نظامی)
همسر آسمان و هم کف ابر هم به تن شیر و هم نه نام هژبر (نظامی)
با بدان کم نشین که همسر بد گرچه پاکی، تو را پلید کند(سعدی)
افعال از این لغت : همسر آمدن - همسر داشتن - همسر شدن - همسر کردن - همسر گردیدن - همسری
۲/ شریک زندگی - هر یک از زن و شوهر.
سزا باشد و سخت درخور بود که با زال رودابه همسر بود (فردوسی)
وزان پس چنان خواهم از کردگار که با من شود همسر و نیک و یار (فردوسی)
همه چیز داری که آن در خور است نداری یکی چیز و آن همسر است (نظامی)
هم خوابه و همسر ناز هم خازن و هم خزینه پرداز (نظامی)
تو را من همسرم در همنشینی به چشم زیر دستانم چه بینی (نظامی)
و آن همسر عزیز که از عده دست داشت خواهد که باز بسته ی عقد دگر شود(سعدی)
یکی پیر درویش در خاک کیش نکو گفت با همسر زشت خویش (سعدی)
۳/ همسخن - رفیق راه:
با غلامان سلطانی که بر اشتران سوار بودند، همسر می گشتند و سخن می گفتند. ( تاریخ بیهقی)
پ.ن.: در مورد پست قبلی دلم نمی خواست هر کی میاد اینجا اون رو بخونه ناراحت بشه. مرگ هم مثل دیگر مراحل زندگی است، با خصوصیات خاص خودش. باید باشد و از همه هم لازم تر است. تنها نعمتی است در هستی، که در موردش عدالت، انتزاعی نیست و به معنی واقعی، کاملا عادلانه به همه ی موجودات زنده اعطا شده. حالا می خواهد تو بچگی باشد میخواهد در جوونی و یا پیری باشد. شخصا خوش شانسترین گروه از کسانی که به این یگانه عدالت دست می یابند رو، نوزادان و کلا بچه ها تا زیر ۵ ـ۶ ـ۷ سالگی می دونم. اما خوب مهم این است که بقیه هم انقدر شانس داریم که سهممون رو بلاخره بهمون میدهند. مرگ فقط برای بازمانده ها بد است. به قول یک آدم معروفی که حالا اسمش رو یادم نیست،" وقتی دنیا اومدم، می گریستم و همه می خندیدند و تبریک می گفتند و وقتی می میریم، آرومیم و بقیه گریه می کنند و تسلیت می گویند!"
واسه حسن ختام این پست، یک جک هم داشته باشید بد نیست! شاید زورکی تونستید یک لبخند بزنید.
غضنفر ميره کتابخونه کتابش رو پس بده. کتابدار ازش مي پرسه: کتاب چطور بود؟
غضنفر میگه: شخصيت زياد داشت، ولی داستان و محتوا نداشت!
کتابدار نگاه میندازه به کتاب و میگه: اوسکول! دفتر تلفن من دست تو چيکار مي کنه!؟
یادتون نره به سوالم لطفا جواب بدهید.
عمر طولانی و شاد برای همه اتون آرزو می کنم.
سیاوش، شد ۳ سال. سیاوش سه سال پیش این کلیپ رو به محض اینکه دیدم، حس کردم که تو.. به کورش گفتم چی دیدم تو ذهنم. یک هفته ی بعد خبردار شدم ۱۰ روز پیش، رفتی کوه و یک هفته است که دیر کردی. و من همون زمان بود که دیدم چی به سرت اومد! باورت میشه اگر بهت بگم خورشید بهم گفت که خواب دیده دیشب پدرت به شدت ناراحت و می گفت:" نمیدونم توی ایران چی شده به من نمیگن، زنگ هم زدم و میگن هیچی نیست!" و ما هم جرات نداشتیم بهش بگیم و هم دستور! چی به سر داداش کوچیکش اومده! همه امید داشتیم دوباره برگردی!!
حالا سه سال است که تو پسر البرز، در دل دماوند آرمیدی. یادش به خیر روزهایی که باهم بودیم. روانت شاد پسر، دلم واست تنگ است و حتما دل همه. زندگی خیلی ها رو تحت الشعاع قرار دادی با این کارت، دلم می خواهد یکی از اون فحش های بامزه ای که به همه غیر من می دادی و رو نثارت کنم اما نمی تونم، فقط بهت میگم، خوب کردی، هیچ کدوممون رو آدم حساب نکردی و رفتی هر چی دلت خواست انجام دادی، حیف که دیگه دمت گرم نیست رفیق. سخت است از دست دادن دوست خوب و نازنینی مثل تو. هنوزم به عکس صخره نوردی علم کوهت که نگاه می کنم، لبخند می زنم به یاد حرفی که بهت زدم و اون خنده ی خاص خودت رو تحویلم دادی و گفتی باور کن همین بود که گفتی! اما دیگر مزه ی خنده اش بدجوری فرق می کند.
این کلیپ و ترجمه ی آهنگش تقدیم به تو و اون همه انسانیت فرا امروزیت، هرگز تا زنده ایم از یادمون نمی ری. دلم تنگته، ناجور!
من به جنگل درختان کاج خواهم رفت
همانجایی که او را برای آخرین بار دیدم
دیگر، شب چادری بر زمین و
آن گذرگاه کنار جنگل افکنده است
و آن جنگل چه سیاه و خالی برجاست
وای بر من، ای وای
و آن پرندگان دیگر نمی خوانند
بدون تو، من نمی توانم باشم
بدون تو
با تو، من باز هم تنهایم
بدون تو
بدون تو، من ساعت ها را می شمرم
با تو ثانیه ها می ایستند
بهایی ندارند
بر آن شاخه ها، در آن جوی
کنون ساکت و بدون حیات است
و تنفس برایم چه دشوار است
وای بر من، ای وای
و پرندگان دیگر نمی خوانند
بدون تو نمی توانم باشم
بدون تو
با تو هم من تنهایم
بدون تو
بدون تو، ساعت ها را می شمرم، بدون تو
با تو ثانیه ها می ایستند
بهایی ندارند، بدون تو
http://www.youtube.com/watch?v=9pkLDEEs20U این آدرس کلیپ این آهنگ هست، اما فکر می کنم در ایران بستنش.
**Ohne Dich = بدون تو. با صدای Rammstein . کسی که نقش اول را در کلیپ دارد، خود خواننده است.
این نوشته ی استاد ابراهیم نبوی است. (اگر بهش میگم استاد چون از دید من به راستی در طنزپردازی استاد است.) با این که کمی از تازگی قصه گذشته اما چون حسابی بهش خندیدم، دلم نیومد اونهایی که توی ایران دسترسی به این سایت براشون ممکن نیست از خوندنش بی نصیب بمونن. فکر کردم، اول هفته اتون رو با خنده شروع کنید
از سایت دوم دام نبوی برداشتمش.
***********
بدنبال افزایش قیمت سیب زمینی و گوجه فرنگی و تیرآهن و زمین و خانه و نان و سایر چیزها، رئیس جمهور گفت که مردم اگر نمی توانند گوجه فرنگی بخرند، به سبزی فروشی محل ما بروند و از آنجا گوجه فرنگی ارزان بخرند. در همین راستا متن گفتگوی سبزی فروش مذکور و رئیس جمهور مذکور تر که بوسیله گروه موسیقی محلی « نارمک استریت بویز» خوانده شده است، ضبط شده و منتشر می شود.
عمو سبزی فروش
نخیر
سبزی خوب داری؟
نخیر
مال جنوب داری؟
نخیر
من پیاز می خوام؟
ندارم
مال اهواز می خوام؟
ندارم
من خیار می خوام؟
نمی شه
کدوی لار می خوام؟
نمی شه
من گوجه می خوام؟
ابدا
تربچه می خوام؟
ابدا
عمو سبزی فروش؟
نخیر
گوجه خوب داری؟
نخیر
بهت اتم می دم
نمی خوام
اورانیوم می دم
نمی خوام
باهام بیا سفر
نمی شه
بریم بی دردسر
نمی شه
با ایرباس می برم
نمی آم
کاراکاس می برم
نمی آم
عمو سبزی فروش؟
بعله
بادمجون می خوام
ندارم
برا مهمون می خوام
ندارم
از رو لیست می خوام
نمی دم
جنس بیست می خوام
نمی دم
یک و دویست می خوام
نمی دم
دو تا گوجه می خوام
ندارم
واسه بودجه می خوام
ندارم
عمو سبزی فروش
بعله
بگو که ارزونه؟
نمی گم
جنس فراوونه؟
نمی گم
اینجا تهرونه؟
بعله
همه چی گرونه؟
بعله
ملت رانت خواره؟
شاید
اس ام اس داره؟
شاید
جوونه بیکاره؟
شاید
عمو سبزی فروش
جونم؟
من دارم می رم
ده برو
دارم سفر می رم
ده برو
.... در همین موقع راوی سوار ماشین شد و بدون اینکه به گفتگو ادامه دهد به بلاروس رفت.
مردم آمریکا در باره ایران چه می دانند و چه می گویند؟ آیا مردم آمریکا بین دولت و ملت ایران فرقی می گذارند؟ آیا می دانند محمود احمدی نژاد کیست؟ آیا از ایران می ترسند؟ اگرمی ترسند، چه راهی برای رفع خصومت با ایران پیشنهاد می کنند؟ تا چه حد نظرات آن ها با آنچه که دولت جرج بوش می گوید نزدیک است؟
برای یافتن جواب به این سوال ها همکارمان داریوش همایی، با چند شهروند آمریکایی در مناطق مختلف آن کشور گفتگوهایی انجام داده است.
در این رشته گفتگو ها اول خود مصاحبه شونده را می شناسید. اسمش چیست؟ کجا زندگی می کند؟ چه کاره است؟ بعد ازآن می خوانید که او در مورد ایران چه می گوید.
۴ آدرس زیر مصاحبه ای است که با ۴ امریکایی عادی انجام شده و نظراتشان راجع به ایران پرسیده شده. این مطالب را از سایت بی بی سی می خوانید.
۱ـ http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/01/070127_dk-america-iran-views1.shtml
۲ـ http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/01/070128_dk-america-iran-views2.shtml
۳ـ http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/01/070129_ag-dk_american-iran3.shtml
۴ـ http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/01/070130_ag-dk-america-iran-views4.shtml
به دلیل اینکه لینک ها برای دوستانی فیلتر بوده، کل مطلب رو میگذارم روی بلاگ.
***
در بخش اول این گفتگوها خبرنگار با "برايان مورفی" صحبت کرده است.
قسمت اول: من دوره شاه پلیس و سربازان ایرانی را آموزش می دادم.
در خیابان های بوستون اتفاقی سر صحبت را با کسی بازمی کنی و او بعد ازدانستن اینکه ایرانی هستی می گوید چند سال در ایران بوده و آنجا افراد ساواک و ارتش را آموزش می داده که چطور با تظاهرات خیابانی مقابله کنند. فرصت را از دست نمی دهی. او را به یک قهوه دعوت می کنی .
برایان مورفی از کار و کاسبی اش ناراضی نیست. او در بوستون برای مراسم مختلف، از عزا گرفته تا عروسی، تدارک غذا می بیند. سال هاست که این کاره است. حدود سی سال پیش، در ده هفتاد میلادی، دراستخدام ارتش بوده. ازدوره کارش در ارتش آمریکا با خوشی یاد نمی کند. می گوید در ارتش زخمی شد و بعدش هم به او گفتند که نظرات افراطی دارد و برای ارتش آدم مناسبی نیست.
قبل از جویا شدن در مورد نظرات "افراطی" برایان از او می پرسم کجا زخمی شده. در جوابم اول مفصل در مورد دوره کارش در ارتش می گوید. اینکه به ایران اعزام شد و درفاصله سال های 1971تا 1974میلادی یعنی در اوایل ده پنجاه شمسی در یک واحد نظامی آمریکایی ها در تهران مشغول کار بود.
"من پلیس و سربازان ایرانی را آموزش می دادم که چطور با تظاهرات خیابانی مقابله کنند طوری که در عین مهار تظاهرات خشونت به کار نرود. ما سعی می کردیم راه ها و شیوه هایی را آموزش دهیم که از طریق آن ها بتوان مانع گسترده شدن اعتراض های خیابانی شد منتها به شکلی که کسی صدمه نبیند و کشته نشود."
منظور او از پلیس البته پلیس مخفی یعنی ساواک است. آیا در مدتی که در ایران بود هیچ موردی پیش آمد که به طور عملی در خیابان های تهران در کنار واحد های پلیس مخفی و سربازان ایرانی با معترضینی مقابله کند؟ نه، چون در آن زمان هنوز تظاهرات خیابانی شروع نشده بود. در آن زمان ایران یک کشور آرام بود با پول زیاد ناشی از قیمت بالای نفت. برایان می گوید در مجموع از ایران خوشش آمده، ولی البته نظرش در مورد ایران آنزمان به همین خلاصه نمی شود.
"از ایران خوشم آمد اما مسئله این بود که مردم می ترسیدند، پلیس مخفی همه جا بود. دیکتاتوری بود. کسی جرآت ابراز عقاید مخالف حکومت نداشت. آزادی های شخصی نبود. مردم هراس داشتند." می پرسم آیا این موضوع برای او اهمیت داشت؟ می گوید البته. آمریکایی ها به آزادی اعتقاد دارند.
این نظرات شخصی برایان که شاید از نظر فرماندهان او افراطی بوده درکار اودر تهران تداخلی ایجاد نکرد. می گوید بر وظیفه و کاری که شخص اودر تهران انجام می داد ایرادی وارد نبود. دو سه سال بعد فرماندهان برایان او را به ترکیه منتقل کردند. آنجا در زد وخورد مرزی در نزدیکی عراق زخمی شد و بعد از آن بود که مودبانه او را به اصطلاح بازخرید کردند.
از آن زمان برایان در بوستون به کاسبی کنونی مشغول بوده. در مجموع، از درآمدش راضی ست ولی نگران اوضاع اقتصادی در ایالت خودش یعنی ماساچوست است و از کارنامه اقتصادی پرزیدنت بوش هم راضی نیست. با اینحال برایان مورفی می گوید در انتخابات ریاست جمهوری آینده به کسی مثل جرج بوش رای می دهد. چرا؟ جواب می دهد بخاطرامنیت کشور. باید به کسی رای داد که به بهترین شکل ممکن از کشور دفاع کند.
به نظر برایان جمهوریخواهان در دفاع از منافع ملی آمریکا بهتر عمل می کنند. از حرف هایش پیداست که نگران اوضاع بین المللی ست. یکی از نگرانی های او ایران است. می گوید در حال حاضر مسئله هسته ایی ایران، یعنی تلاش آن برای دست پیدا کردن به سلاح هسته ایی، خیلی خطرناک است.
ولی چرا باید برنامه هسته ایی ایران برای او که در بوستون آمریکا، هزاران هزار کیلومتر دوراز ایران زندگی می کند خطرناک باشد؟
"متاسفانه باید بگویم که در دنیای کنونی امکان اینکه کسی سلاح های هسته ایی به مثلاً یک تروریست بفروشد زیاد شده.
سلاح هایی که می توان به راحتی به داخل آمریکا منتقل کرد و از آن ها استفاده کرد. البته من می دانم که ایرانی ها ممکن است احساس خطر کنند، آنهم در منطقه ایی که اسرائیل و چند کشور دیگر صاحب سلاح اتمی شده اند. ولی موضوع این است که تروریست های خطرناک ممکن است به این سلاح ها دست پیدا کنند."
می گویم البته دولت ایران تاکید می کند که به دنبال سلاح هسته ایی نیست بلکه به دنبال انرژی هسته ایی ست. ولی برایان اعتمادی به دولت ایران ندارد.به هر حال، به نظر او دولت آمریکا با ید با شیوه های دیپلماتیک مسئله هسته ایی ایران را حل کند. او برای جرج بوش پیشنهادات مشخص دارد. می گوید آقای بوش باید از کشور های دیگر، از روسیه و چین، برای حل این بحران کمک بگیرد. این دو مناسبات اقتصادی گسترده ایی با ایران دارند. چین نفت زیادی از ایران می خرد. هر دوی این کشور ها می توانند نفوذ زیادی اعمال کنند و اهرم اقتصادی را برای فشار بر ایران بکار ببرند.
ولی اگر اهرم های اقتصادی جواب ندهد و فشار دیپلماتیک به نتیجه نرسد چه؟ به نظر او ممکن هست آمریکا به ایران حمله کند؟ " نه، نه. به نظر من چنین چیزی نباید اتفاق بیفتد. برای اینکه مردم ایران که بخشی از این ماجرا نیستند، آسیب خواهند دید." ولی مگر اونمی گوید در انتخابات آینده به کسی مثل جرج بوش رای می دهد و مگر نه اینکه جرج بوش و همفکران او هیچوقت امکان حمله نظامی به ابران را رد نکرده اند. جواب می دهد "امیدوارم چنین چیزی اتفاق نیفتد. امیدوارم. تهاجم نظامی فقط می تواند آخرین راه باشد. آخرین راه."
*****
در بخش دوم این گفتگوها او با جردن و جانت، دو دختر اهل کلرادو صحبت کرده است.
قسمت دوم: کاش با اسم ایران چیز های دیگری هم به ذهنم می آمد
ازتو، جردن، از توشروع می کنم. همینکه می گم ایران، چه چیزی به ذهنت می آد؟
زن ها. زن های اونجا. و داستان هایی که در باره آن ها خوندم.
چه داستان هایی؟ داستان در باره چی؟
درباره آموزش، در باره دانشگاه ها.
خب. بگو تا اونجا که می دونی وضع زن های ایران از نظر آموزش، از نظر تحصیلات دانشگاهی، چطوره.
خیلی عالی نیست. بخصوص وضع آموزش زن ها خوب نیست.
می دونی که توی ایران بیشتراز شصت درصد افرادی که می رن دانشگاه دخترهستند؟
نه. نمی دونستم. اینو نمی دونستم.
بیشتر کسانی که ازشون می پرسم ایران چه چیزی به ذهنتون می آره میگن مسئله هسته ایی، بمب اتمی، جنگ عراق و چیز های اینطوری. چطور شد که تو گفتی آموزش. برام جالبه.
فکر کنم برای اینکه اینجا یه خانم ایرانی که دانشگاه درس می ده یه کتاب نوشت در مورد وضع دخترها توی دانشگاه های ایران و توی چند تا کانال رادیو تلویزیونی هم در مورد کتابش با او حرف زدن. برای همین تحصیلات دختر ها به ذهنم اومد.
خب. قبل از اینکه با دوستت حرف بزنم چیز دیگه ایی هم داری اضافه کنی؟
آره. وقتی پرسیدی راجع به ایران چی می دونم دوست داشتم در مورد چیز های بیشتری حرف بزنم. کاش وقتی اسم ایران را آوردی چیزهای بیشتری به ذهنم می آمد. از اینکه آدم نادانی هستم خوشم نمی آد. نمی خوام نفهم جلوه کنم.
فکر می کنی چراچیز دیگه ایی به نظرت نیومد که بگی؟ چرا اینطوریه؟
فکر کنم چون تنبلی کرده ام و به اندازه کافی در این باره چیز نخوندم. یه دلیل دیگه هم اینه که به نظرم منابع خبری ما اینجا تو آمریکا آنقدر محدود و یکطرفه ست که بعضی وقت ها فکر می کنی ارزششو نداره که سعی کنی از چیز ها سر در بیاری.
برای خبر و اطلاعات روزانه بیشتر چه چیز هایی را دنبال می کنی ؟
کانال های تلویزیونی، کانال های ایالتی اینجا، کلرادو. البته نیویورک تایمزهم که یه روزنامه سراسریه خوبه. ولی راستشوبخواین مدتیه بهش نگاه نکرده ام.
خب. جانت حالا نوبت توه. حتماٌ وقنی با جردن حرف می زدم فرصت کردی در مورد جواب هات فکر کنی. تو بگو با شنیدن ایران چی به ذهنت میاد.
به فکر اسلام می افتم.
خیلی خب. به فکر اسلام می افتی. راجع به اسلام چه فکری می کنی؟
من. من خسته شده ام از شنیدن این چیز هایی که مردم می گن. اینکه اسلام یه دین خشنه. من یه دوست مسلمان دارم. ولی ما دوست های خوبی هستیم.
این دوستت اصلش ایرانیه؟ کجاییه؟
نه. از تانزانیا ست.
خب. برگردیم به ایران. در باره چیز هایی که پرزیدنت بوش در مورد ایران می گه. اینکه ایران ممکنه بمب اتم بسازه، این حرف نگرانت نمی کنه؟
آره. خیلی نگران می شم.
فکر می کنی چه کاری از دستت بر می آد؟
فکر می کنم این تهدیدیه که فقط از جانب آن کشور نیست.این تهدید از همه کشورهایی که این تکنولوژی را دارن ناشی می شه. در مورد کره شمالی هم نگرانم، از اینکه ممکنه کره شمالی سلاح اتمی داشته باشه نگرانم. البته شاید هم نداشته باشه. راستش، نگرانی من از یک کشور بخصوص نیست. از کل وضع فعلی یه. از اینکه آن کشور هایی که این سلاح را دارن ممکنه به فکر استفاده از آن بیفتن. نمی دونم چکار باید کرد.
چیز هایی که رییس جمهور ایران، محمود احمدی نژاد، گفته را شنیدی؟
آره شنیدم. از طریق پدر و مادرم شنیدم. ولی پدر و مادرم جمهوریخواه هستن، از حزب پرزیدنت بوش. برای همین به چیز هایی که می گن با احتیاط گوش می دم. همه را دربست قبول نمی کنم. پدر و مادرم خیلی محافظه کارن.
وتو؟ تو نیستی.
من خیلی سعی می کنم عقایدمو خودم بهشون برسم و ذهنمو باز نگه دارم. سعی می کنم داخل یک جعبه، چه جمهوریخواه چه دمکرات، نگنجم. البته اگه بخوام تعریفی از نظرات خودم بدم باید بگم که مثل بیشتر دوستام درمجموع فکر می کنم باید خیلی از محافظه کارها فاصله گرفت. در عین حال اینم بگم که دوستهایی دارم که طرفدار سرسخت جرج بوش هستن.
*************
در بخش سوم این گفتگوها او با خارچیک داربینیان صحبت کرده است.
قسمت سوم: دست خدا درسیاست
"اسم من خارچیک داربینیان است. بیست و پنج سال دارم."
"من کشیش یک کلیسای پنتاکاست در شمال لس آنجلس هستم. کلیسای پنتاکاست یک کلیسای انجیلی ست، یعنی اعتقاد دارد باید کلام خداوند در انجیل را با قدرت و با توش و توان گسترش داد. ما همین کار را می کنیم. به اعتقاد من کسی که از کلام عیسی مسیح آگاه باشد ولی به او نگرویده باشد در گناه زندگی می کند. البته من از ابتدا مذهبی نبودم. در نوجوانی آدم فاسدی بودم. اما پنج سال پیش پیام خداوند درمن اثر کرد وزندگی ام زیر و رو شد. تصمیم گرفتم خودم را وقف خداوند کنم. "
"برای شما جالب است بدانید که پدر و مادر من در تهران به دنیا آمدند. چون ارمنی هستند سال ها پیش به ارمنستان مهاجرت کردند. من در آنجا به دنیا آمدم. اما هنوز هم یک عمه در ایران، در تبریز، دارم و در خانه مان سنت ها و رسوم فارسی زیاد است. جالب است بدانید که وقتی پدر و مادرم می خواهند چیزی بگویند که من نفهمم به زبان فارسی آن را می گویند ، نه به انگلیسی یا ارمنی."
"من اعتقاد دارم که خداوند است که بر همه چیز حاکم است، بر آنچه که در اطرافمان می گذرد و بر قواعد آن. ما، من و تو، بازیچه ایی بیش نیستیم. برای من روح و روحانیت آدم ها مهم است. برای من چیز هایی مثل اقتصاد و زندگی روزمره آدم ها اهمیت چندانی ندارد. در مورد مرگ هم باید بگویم آدم ها در هر حال می میرند، در بیست سالگی یا در هشتاد سالگی. مرگ آن ها کمتر از گناهان آن ها مرا را آزرده و متاٌسف می کند. البته این به معنی آن نیست که از کشته شدن مردم ناراحت نمی شوم. نه. من با جنگ عراق مخالفم. فکر می کنم آمریکا نباید در آن کشور دخالت می کرد. ما باید تلاش می کردیم مسئله عراق را طور دیگری حل کنیم."
"با این حال من فکر نمی کنم ما باید به قضاوت در مورد رییس جمهور خود بپرداریم و به او بگوییم کاری که کردی اشتباه بود و باید از عراق نیرو هایمان را بیرون بکشی. تمامی آدم ها اشتباه می کنند. امیدم این است که او خود به اشتباهش پی ببرد."
" به هر حال دست خدا در هر جنگی در کار است. اگر جنگ ها اتفاق می افتند خواست خداست. رای من و تو به بوش و جمهوریخواهان دیگر، یا به دمکرات ها، مخالفان پرزیدنت بوش، تاثیری در آن نخواهد داشت. البته من رای می دهم. به پرزیدنت بوش رای دادم و به موافقان او رای می دهم چون سقط جنین وهمجنس گرایی را ممنوع می کنند. سقط جنین یعنی جان آدمی دیگر را گرفتن، محروم کردن او از چیزی که خدا داده. همجنس گرایی هم یک گناه بزرگ دیگر است. این گناهان آدم را به جهنم می فرستند."
"من اعتقاد ندارم ممنوع کردن چیزهایی برمردم توسط دولت، اشتباه است. مثلاٌ اگرآقای احمدی نژاد، رییس جمهور شما، بخواهد کشورش را بر اساس اصول اسلامی و به عنوان یک مملکت اسلامی اداره کند، از نظر من ضرورتاٌ کار خطایی مرتکب نشده."
"اگر رییس جمهور شما بخواهد مردم نماز بخوانند باید دلیل آن را برایشان توضیح دهد. اگر بخواهد زنان پوشش اسلامی داشته باشند باید آن را برایشان تشریح کند. باید دلایل را به مردم گفت و بعد انتخاب را به خود آن ها واگذار کرد. آنوقت اگر مردم گوش نکنند و به مقررات اسلامی توجه نکنند در مقابل گناهانشان فقط خودشان مسئول هستند."
"برای من خیلی جالب است که می بینم رییس جمهور یک کشور دیگرعلیه رییس جمهور ما قد علم می کند. این برایم هیجان انگیز است و به این دلیل از پرزیدنت احمدی نژاد خوشم می آید. برخلاف آنچه که می گویند به نظر من رییس جمهور شما می داند در باره چه چیز هایی حرف بزند و چطور حرف بزند. آدم تحصیل کرده ایی به نظر می رسد".
****************
داريوش همايی در بخش چهارم این گفتگوها با "کن لی کاگانز" صحبت کرده است.
من و پدرم فرق داریم، بستون کجا و تگزاس کجا.
می شود لطفاً اول خودت را معرفی کنی؟ ضمناً اگر کسی از در وارد شد من مصاحبه را قطع می کنم چون نمی خواهم این گفتگو مانع کسب و کارت بشود.
اسم من کن لی کاگانز است. اینجا مغازه شراب فروشی بورتگاه در شمال بوستون است. اینجا البته مال من نیست. من فروشنده هستم. مغازه ما شراب های لوکس را به مشتری های خاص ارائه می دهد. ضمناً من بیست و هشت ساله هستم.
وضع کسب و کار چطور است؟
خوب. هفت سال است که این مغازه اینجاست و مشتری های خودش را دارد. بخصوص بخاطر دانشگاه هایی که در بوستون است، مثل هاروارد، آدم های تحصیل کرده ایی که برایشان مهم است که چه جور شرابی می نوشند اینجا ها زیادند.
از شغلت راضی هستی؟
شغلم را خیلی دوست دارم. به شراب عشق می ورزم، از اینکه با شراب سر و کار دارم خیلی راضی هستم. به علاوه، مادرم که معلم است به من یاد داده که کاری که انجام می دهم را با عشق و علاقه انجام بدهم.
جدای از این رضایت خاطر، نگرانی هایت چه هست؟ چه چیزهایی آزارت می دهد؟
چیزی که مرا آزار می دهد بی تفاوتی در میان همسالانم است، اینکه نمی دانند در دنیا چه می گذرد. سیاست در این مملکت به گند کشیده شده. من طرفدار آزادی های مدنی هستم ولی این آزادی ها مورد تهاجم قرار گرفته. مثلاً دولت بوش به زن ها می گوید حق ندارند سقط جنین کنند و در مورد جسم زنها به جای خود آنها تصمیم می گیرد. من با این سیاست ها موافق نیستم.
عراق چه؟ جنگ عراق در این لیست نگرانی هایت هست؟
من با این جنگ مخالفم. چند تا از همکلاسی های دوره دبیرستانم حالا در عراق در حال جنگ هستند. نمی فهمم ما در عراق دنبال چه رفتیم و حالا آنجا چکار می کنیم. ما که نباید نقش پلیس را در دنیا بازی کنیم. ما اول باید مشکلات خودمان را حل کنیم.
اما پرزیدنت بوش برای سیاستی که درعراق دنبال می کند دلیل ارائه می دهد. او می گوید آمریکا خطرات امنیتی اش را باید از سرراه بردارد.
ما درعراق نه تروریست هایی که دنبالشان بودیم را گیر آوردیم نه سلاح های کشتار جمعی را.
ایران چه؟ فکر نمی کنی از جانب ایران و برنامه اتمی آن خطری آمریکا را تهدید می کند؟
اگر ما بخاطر مسئله اتمی با ایران وارد جنگ شویم چنین جنگی به هیچ نحو تاثیرروی بمب اتمی که آن ها ممکن است داشته باشند نمی گذارد. و اگر ما در مورد بمب اتم نگران هستیم باید در کره شمالی باشیم. الان بمب اتمی دست خیلی هاست. اگر من بخواهم نگران این قضیه باشم باید صبح تا شب درجان پناه زیرزمینی زندگی کنم.
اما اگر تو رییس جمهورمملکت بودی و مثل جرج بوش ناچار بودی در باره این چیزها تصمیم بگیری چه؟
مسئله این است که هیچ کدام از کارها یی که تا حالا بوش برای رفع چنین خطراتی انجام داده نتیجه بخش نبوده. این اقدامات برای این نیست که مردم در امنیت باشند، برای این است که مردم حس کنند در امنیت هستند. این اقداماتی که در فرودگاه انجام می شود، مثل بازرسی های بدنی، برای ایجاد حس امنیت است نه چیزدیگر.
تو باشی چکار می کنی؟ مثل در مورد ایران چکار می کردی؟
سوال بی ربطی می کنی. مگر ما چیزی، نشانه ایی، پیداکرده ایم که بر اساس آن علیه ایران وارد عمل شویم؟ به هر حال حتی اگر آن ها سلاح هسته ایی داشته باشند یا بسازند وارد جنگ شدن با ایران مشکلی را حل نمی کند. من اگر جای بوش بودم هیچ وقت چنین کاری نمی کردم.
والدین توهم دراین باره همین عقیده را دارند؟
من و والدینم با هم زیاد درباره سیاست حرف نمی زنیم. اما در مجموع باید بگویم نه. پدرم با من دراین زمینه ها موافق نیست. او جمهوریخواه تگزاسی است. همیشه با خودش سلاح شخصی حمل می کند. در تگزاس حمل سلاح آزاد است. اما مادرم اینطور نیست. آدم لیبرالی است. معلم است.
هیچ به نظرت رسیده که ممکن است تفاوت بین تو و پدرت تفاوت بین دونوع آمریکا باشد؟ یا اینکه نه. اختلاف نظر تو و پدرت بیشتر یک اختلاف بین نسل هاست؟
به نظرم این تفاوت تا حدی تفاوت بین مناطق ساحلی آمریکایی ست با ایالت های داخل کشور. من اینجا روی ساحل شرق هستم، پدرم آنجا در تگزاس. به عقیده من مردم روی سواحل شرق و همینطور درسواحل غرب، در کالیفرنیا، آگاه ترهستند. البته پدرم آدم باهوشی ست. خیلی زیاد مطالعه می کند اما خب،طرفدار جمهوریخواهان است. البته او هم وقتی جوان بوده با جنگ و راه حل های نظامی مخالفت می کرده. علیه جنگ ویتنام تظاهرات کرده. ولی متاسفانه حس امنیت داشتن باعث شده حالا چشمش را بر واقعیات ببندد.
این عکس از نادر چیزها در زندگیم ـ بعد از دوران کودکی بود ـ که روی من تاثیر نسبتا زیادی گذاشت و در واقع به من درس خوبی داد. چیزی رو که میدونستم و قبول داشتم، اما در عمل نمی شد انجامش بدم اما با این عکس تا حد زیادی عملی کردم. شاید در زمان و حالت مناسبی بودم وقتی که اولین بار عکس رو دیدم؛ و صد البته هنر و اندیشه ی ارزشمند عکاس دلیل اصلی برای تاثیرگذار بودن عکس بوده. به این افراد میگن هنرمند. هم عکاس و هم سوژه ها. دلم میخواد طولانی راجع به این عکس بگم و بشنوم.
مردمی که در نهایت ناتوانی مالی، در کنار خرابه هایی، فارغ از وضعیت نامطلوب موجود، از تنها امکاناتشون بهترین استفاده رو می کنند. یک دست کارت، یک گروه کوچیک دوستانه و قسمتی از عمر؛ همصحبتی، شادی و بی خیالی که حاصل این ترکیب هست. احتمالا دارند مه یونگ بازی می کنند.
لبتون پر خنده و لحظاتتون به بی خیالی
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست
*
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...
*
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...
*
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
*
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!
*
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...
*
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.
*
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.
*
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...
*
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!
*
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
*
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
*
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer
*
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!
*
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
*
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟
از تمامی عزیزان که به هر طریق با لطف و مهرشان مرا شرمنده کردند و بهم گفتند که به یادم هستند سپاس گذار و متشکرم. امیدوارم سال های سال شاد و سلامت زندگی کنید و من به وجود و حضور شما عزیزان در دنیای رنگارنگمون افتخار کنم، چرا که شما نازنینان سهم من از لطف هستی هستید.