در همه ی زندگیم از اون دسته افرادی بودم که هرگز آرزوی داشتن مثلا یک بنز صفر کیلومتر یا ویلای سواحل جنوب فرانسه و به طور کلی مظاهر لوکس به قول بعضی ها آنچنانی رو نداشتم. اما با کسانی که چنین آرزوها و لذت هایی هم داشته و دارند سر جنگ نداشته و ندارم و عشق به این مادیات برام قابل درک است.
امشب با دیدن تصاویر این فیلم تبلیغاتی چیزی که باعث شد بهش بیشتر فکر کنم، چند نکته بودند. یکی لبخندهایی که بر چهره ی کارکنان هتل بود. لبخند زیباست و پر از انرژی مثبت، هر چهره ای هم با لبخند زیباتر است، همه ی این ها درست است. اما جنسیت لبخند اون کارکنان؛ لبخندهایی از سر انجام وظیفه است. این جزء لاینفک چنین شغلیست. لبخندهایی نه از سر محبت به روی دیگری و نه از روی رضایت یا در پی شادی. لبخند می زنند چون باید بزنند. به چی لبخند می زنند؟ نه صرفا به مشتری به عنوان یک انسان، آنها لبخند میزنند به روی جیب هایی پر از پول، پر از کردیت کارت های معتبر، حساب بانکی های پر و پيمان. لبخند می زنند، از سر اجبار، برای لقمه ای نان.شاید اون خانم خوش هیکلی که گیلاس شراب رو برای مشتری هتل میاره و با لبخند و احترام جلوش میگذاره، نگران جراحی مادرش است که مخارجش هنوز تامین نشده. اون مرد باربر، پيشخدمت، اونی که تووی رسپشن نشسته، زن نظافتچی تووی زندگی خصوصی خودشون آیا هرگز دز جایگاه مهمانان هتل خواهند بود؟ آیا هرگز از وان های داغ و حمام های مجلل استفاده خواهند کرد؟ هرگز تووی زندگیشون امکان سفری در این درجه یا حتی خیلی پایین تر رو دارند؟ اون ها فقط ماشین هایی هستند که لبخند بر صورتهاشون چسبانده شده تا خرج زندگی های طبقه ی متوسط به پایینشون رو بپردازند. چون صاحب هتل برای بالا بردن سود سالانه نیاز به مشتری های بیشتر و پولدار تری داره. هر حساب بانکی داره پر پول تر لبخندهای ملیح تر!
و دوم صاحبان این هتل های میلیارد دلاری. این هتل های زیبای مجلل که بالاترین و مدرن ترین هنر معماری و صنعت سازه در ساختشون به کار گرفته شده، بی تردید کثیف ترین و نفرت انگیزترین افراد این کره ی خاکی هستند. مافیایی های بزرگ دنیای حقیر انسان ها. بچه های کار. فروش اعضای بدن. پورن آندر ایج، براه انداختن جنگ و روشن نگه داشتن آتش آن برای فروش اسلحه و سودهای کلان. باند قاچاق زنان و صاحبان عشرت کده ها. نابود کننده های محیط زیست و دلالان قاچاق حیوانات رو به انقراض. فروش مواد مخدر و هزاران هزاران کثافت کاری دیگه که شاید روح منم ازشون بی خبر است. صاحبان این هتل ها از خون جسم و دل مردم فقیر، صاحبان ثروت و زیبایی های مادی شده و می مانند.
با این اندیشه ها نمیشه از دیدن هتل هفت ستاره همون حس رو به دست بیاری که هدف سازنده ی تبلیغش بوده. چرا که تووی ذهنم این اندیشه شکل میگیره که هرچه تعداد ستاره های این هتل ها زیادتر و هر چقدر درخشان تر میشند، بی امروز و فردایان بیشتری در تاریکی ظالمانه تری فرو می روند. (البته میدونم که این تبلیغات رو برای منی که کردیت کارت هزاران دلاری یا تووی سوییس حساب بانکی ندارم نساختند.)
برای من دبی همیشه دریایی پهناور جلوه میکنه که عمقش بند انگشتی است. همه چیز در سطح و ظاهر. براق و خوش آب و رنگ. اما بی اصالت و بی محتوا. زیر این درخشش های خیره کننده، لجن زاری تیره مدفون است.
شخصا این تبلیغ رو هزاران بار بیشتر از تبلیغ قبلی ترجیح میدم.
شما ریاست جمهوری فعلی ایران رو دیکتاتوری کوچک خطاب کردید. علاقمند هستم شما را کمی با ایرانیان و فرهنگ ریشه دارشان آشنا کنم. دیکتاتوری در رگ و پی این مردمان جریان دارد. سرزمینی که در هر گوشه ای از آن، که این موجود دو پا لانه گزیده، دیکتاتوری ای، در حد گلیمش گسترده است.
ما ایرانیان چشم که باز می کنیم با اولین دیکتاتورهای زندگیمان مواجه می شویم، دیکتاتور قابله! مادر و بعد پدر. کودک ایرانی از سنین بسیار خردسالی شاید دو یا سه سالگی! باید فرمانبردار باشد. مادر می زند اگر کودک ۲ ساله فرش دستبافت جهزیه اش را نجس کند. امر امر پدر است، چرا، در کار نیست، باید به پدر احترام گذاشت، حتی دیکتاتور شماره دو هم باید به او احترام بگذارد، اگر پدر راضی نباشد، مادر حق ندارد به خانه ی مادرش سر بزند، اطاعت از دستور شوهر واجب شرعی است و سرپیچی از آن، مستوجب توبیخ است. بچه باید به حرف برادر بزرگش گوش کند، حالا حرفش زور باشد، ربطی ندارد." پس ادب و تربیت کجا رفته؟"
وارد مدرسه می شویم، امر امر معلم است، بچه ی با ادب و درس خوان از معلم اطاعت می کند، به معلم احترام می گذارد، برای ورود معلم از جای باید برخاست، باید هر مزخرفی او می گوید تایید کرد، نباید بحث کرد، چون اگر درس است که او تدریس کرده و باید بروی خانه بخوانی و حفظ کنی و جای سوال نیست، اگر درس نیست، اکثر معلمین ما سواد کافی برای پاسخ دادن به موضوعات خارج از کتاب درسی را ندارند و می شود "سوال بیجا و بعدا به آن می رسید و فعلا درست را بیاموز". اگر معلم سر کلاس نباشد دیکتاتور مبصر هست. " حرف نزنید، دست به سینه! بشینید تا معلم بیاد وگرنه اسمت رو میدم به دفتر مدرسه." در حیاط مدرسه، دیکتاتور نظامی مسلک با خط کشی در دست(در مدارس پسرانه بعضا ترکه و شلنگ هم دیده شده)، ناظم:"مگه خونه خاله ات که به دستات لاک زدی؟"، " این چه رنگ کفش است که پوشیدی، خیالت اومدی عروسی، موهات چرا اینقدر بلند پسر، فردا ماشین نکرده باشی..، اینجا مدرسه است، مال این قرتی بازیا نیست!" تووی حیاط مدرسه" ندو بچه." داد نکش." توپ بازی مال ساعت ورزش است، حالا وقتش نیست." "سر صف، نظام بگیر. شعار بده. مگه نمیبینی( خانم و آقای) مدیر داره واسه تو یک ساعت تووی سوز زمستون حرف میزنه، صاف وایسا". یازده دوازده سالی در دیکتاتوری آموزش و پرورش می گذرد. در همین دوران دیکتاتورهایی با نام پاسبون سابق و نیروی انتظامی امروز در خیابان ها جولان ها می دهند، از روسری بر سر زنان گرفته تا سایز آستین مردان به هر کسی که بیش از دیگران بدانان حسادت بورزند، که زیباتر و خوش تیپ تر باشند، ظلم روا می کنند. دوست داشتن و عشق جرم های هر روز ه ی ایرانیان جوان است که توسط این دسته از دیکتاتورهای حقیر به محاکمه می کشندشان. در دانشگاه ها انواع و اقسام دیکتاتورهای پشمالو و سیاه شیطانی از دربون حراستی گرفته تا استاد نماهای جاسوس همچون سوسک در راه آب حمام ها، فراوانند.
رئسای ادارت دیکتاتورهای رشوه گیر و بی مدیریتی هستند که به میل آنان قانون کار در هر یک از شرکت ها و ادارات اجرا می شود. اینکه کار کدام ارباب رجوع به چه شکل و چه زمانی انجام شود، بر طبق آیین نامه های ننوشته ی شخص شخیص ایشان است.
در بیمارستان ها، از دیکتاتور جانوری که در رسپشن نشسته باید ترسید، چرا که اگر به هر دلیل خوشش نیاد به شما راهنمایی نمی کند، نوبت نمی دهد و با دیکتاتور دکتر مربوطه قادر به ارتباط نخواهید بود، حتی بیماری که در تختخواب بیمارستان دراز کشیده نباید زیاد آخ و اوخ کند یا خدایی ناکرده زنگ نیاز بیمار را بزند، چرا که احتمال شنیدن کلمات نامهربان و بعضا توهین آمیز از طی کش کف اتاق تا سوپر وایزر را می تواند برای خود به ارمغان آورد، در بخش زایمان زن زائو نباید فریاد کند، چون در بیمارستان بخصوص دولتی حتما مورد توهین ماما یا پرستار بالای سرش قرار می گیرد، مثلا زنی را به خاطر دارم که ماما به او گفت" مرض داشتی مگه، بچه اولت که نبود، باز حامله شدنت چی بود که حالا داد و هوارت رو آوردی واسه ما!!!".
جناب ریاست دانشگاه کلمبیا، می دانم که باورتان نمی شود اما این ها یک هزارم از دیکتاتورهای فعال در ایران هستند. حتی بقال های دیکتاتور سرزمین ایران به مشتریان!! اخم و ترش می کنند، باور کردنی نیست اما این ها واقعیت است، جنس تاریخ گذشته می فروشند و پس نمی گیرند، زبان درازی هم می کنند. در بوتیک های شیک فروشنده های دیکتاتور اجازه پرو لباس نمی دهند، حرف پس گرفتن و تعویض را هم نزنید. من حتی خودم به یاد دارم که روزی برای خرید نمکدانی وارد لوازم خانگی در خیابان گیشا شدم و در حال ورانداز کردن نمکدان متوجه پریدگی کف چینی شدم و یکی دیگر خواستم. دیکتاتور فروشنده با حالتی برانگیخته و گویی به اسبش گفته باشم یابو، به لحنی طلب کار مابانه به من گفت:" خانم نمی خوای خرید کنی وقت منو چرا میگیری! به کف نمکدون چی کار داری، زیرش که معلوم نیست!" یا مثلا کفاش محله ای در پاسداران که روزی دو جفت کفش زنانه مختلف را که یکی مال من و دیگری مال مادرم بود، به نزدش بردم، هر دو پاشنه هایشان کنده شده بود و خواستم که آنها را درست کند، چند روز بعد که رفتم کفش ها را تحویل بگیرم دیدم پاشنه ی یکی را به دیگری چسبانده و دیگری را به آن یکی. به او مشکل را گفتم و خواستم اشتباهش را تصحیح کند. مردک کفاش برافروخت که: " مگر الکیه! خانم. من کلی چسب بهش زدم، کلی کار برده. شما که کفاشی نمیدونی به همین راحتی میگی درستش کنم؟ فرقش چیه؟؟! پاشنه پاشنه اس دیگه."!!!
دیکتاتور قصاب، دیکتاتور راننده تاکسی، دیکتاتور راننده اتوبوس، دیکتاتور مامور راهنمایی رانندگی،دیکتاتور افسرنگهبان، دیکتاتور منشی دادگاه، دیکتاتور قاضی، دیکتاتور سرباز صفر دربون زندان، دیکتاتور مدیر رستوران، دیکتاتور کارمند، دیکتاتور نانوا، دیکتاتور بلیط فروش ووو اینقدر از این دیکتارتورهای حقیر در سرزمین ایران فراوان است، که مجال شمردن تک تکشان نیست، رییس جمهور دیکتاتور در میان آنان یکی است از میلیون ها. در یک کلام: هر ایرانی یک دیکتاتور است؛ 70 میلیون ایرانی، هفتاد میلیون دیکتاتور. ایران سرزمین دیکتاتورهاست. شما خودشو ناراحت نکن، حالا تازه محمود خوشگله توو دانشگاه شما همچی حرفی هم نزده!!!
.
** توضیح لازم: در این نوشته هر جا کلمه ی ایرانیان یا هر یک از مشاغل و اشخاص آمده منظور اکثریت قریب به اتفاق است، که چون آمار دقیقی از ایشان در دست نیست، با تخفیف می شود حدود ۹۵٪ جمعیت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم می خواهد تا می تونم این مطلبی که حالا شروع کردم رو، کوتاه به آخر برسونم، حالا ببینم می تونم یا نه!
ماجرا بر می گردد به همون حرف رییس دانشگاه کلمبیا به رییس جمهور نظام اسلامی ایران. اما این بار از یک زاویه ی دیگه. این دفعه مستقیما روی صحبتم با ایرانیان گرامی است. با یک عده ی خاص از این ایرانیان؛ همه ی شمایی که فرمودید، رییس اون دانشگاه با گفتن دیکتاتور حقیر به ا. ن.، به ایرانی ها! توهین کرده، و اصولا بهتون برخورد.
من می خواهم نظرم رو راجع به این جریان بگم، چیزی که من از این ماجرا دریافت کردم.
رییس دانشگاه کلمبیا با گفتن این حرفش، گرچه که حقیقتی رو بیان کرد، اما خوب توهین هم میشه بهش گفت، به دو دلیل توهین است: اول اینکه این آدم هر کس بود، به هر حال مهمون رسمی (حالا اگر غیر رسمی هم بود، فرقی در اصل موضوع نداشت) بود. دوم اینکه اگر ما به یک نفر دزد بگیم، "آقا شما دزد هستی." با اینکه داریم واقعیت رو میگیم اما در اکثر دنیا، به این میگن توهین!
حالا، اینجا به کی توهین شده؟
در این ماجرا، اولین کسی که بهش توهین شد، شخص رییس دانشگاه و همزمان متعلقاتش هستند ـ یعنی تمامی کسانی که به عنوان دعوت کننده از رییس جمهوری ایران به حساب میومدند. یک نفر یا آدم درستی است و دعوتش می کنند، که توهین کردن نداره؛ اگر هم به عنوان انسان درستی نمی شناسندش، نباید دعوتش کنند؛ ولی اگر به هر دلیل کسی رو دعوت کردیم، به عنوان میزبان، میزان احترامی که به میهمان گذاشته میشه، نشونه ی شعور و شخصیت میزبان است.
نفر دومی که به او توهین شده، خود رییس جمهور نظام اسلامی بوده، دلیلش هم همان جریان است که به یک دزد میگن تو دزد هستی و اسم این کار میشه توهین به جناب دزد!
اگر رییس دانشگاه به ا.ن. گفته بود، کثیف یا مثلا بی شعور، این رو میشد توهین به ملت ایران که مثلا اون نماینده اشون ـ که عمرا باشه ـ است، به حساب آورد. اما اینکه بهش گفت دیکتاتور، در واقع یعنی، با فرض اینکه تو منتخب یک ملت هستی، اما نالایق و سوء استفاده کننده بودی؛ از اعتمادی که مردمت بهت کردند و تو رو برگزیدند تا بهشون خدمت کنی، سوء استفاده کردی و بهشون ظلم می کنی و آزارشون میدی.
اتفاقا از دید من، این توهین به ملت ایران نیست، این حرفی که به ا.ن. گفته شد، یک جور دفاع از حق ایرانیان بوده. وقتی از یک تریبون معتبر اعلام بشه که ملتی تحت تسلط یک حکومت دیکتاتوری زندگی می کنند، از دید مردم دنیا، چندان حرجی به ملت تحت ستم نیست. یک جورایی هر خطا و نقصی که داشته باشند از ضعف فرهنگی گرفته تا کمبودهای مادی، همه به پای دیکتاتوری حکومتشون نوشته میشه. چون در تمامی دنیا دیکتاتور معنای روشن و دیکتاتوری عواقب مشخصی داره. رییس دانشگاه کلمبیا، با خراب کردن و توهین به خودش و ا.ن. در حق مردم ایران ـ البته نه اونهایی که از حکومت منتفع میشوند ـ لطف کرد. ایرانیان که خودشون در داخل مملکت موقعیتی در دستشون نیست که صداشون رو به گوش سنگین سیاستمداران دیکتاتورشون برسونند، این حرف غنیمتی بود برای اینکه ا. ن. ها بدانند که نظر حقیقی مردم و دنیا نسبت به اونها چیست.
و من عرض كردم: "دكتر و مهندس ها كه براي تحصيل به فرنگ می روند، در مملكت خودمات تربيت كنيم."
و او پاسخ داد: "تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگی ها برای ما اين كار را بكنند."
متاثر از كوته فكری وزير معارف و نااميد از انجام رسالتی كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزردگی مرا ديد برای تسلی خاطر گفت:"من می توانم از اعليحضرت (رضا شاه) برايت وقت ملاقات بگيرم، مشروط به اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام! "
وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم و شاه پرسيد: "كه چه شود؟"
عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد" كه چه شود؟"
اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها می سازند! مهندسين خودمان آن را بسازند و ... شاه بسيار استقبال كرد و گفت:"برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس می گويم رای بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم."
فردای آنروز از دربار به در خانه ام آمدند؛ تعجب كردم كه با من چه كار دارند. ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد.
و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز هم زمان با نوشتن طرح آغاز شد.