<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>***بی سرزمین تر از باد***</title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 01 Jun 2009 05:08:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رز صورتی</title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;رز صورتی&quot; hspace=0 src=&quot;http://files.myopera.com/last-minute-travel/albums/512834/flower.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; </description>
<pubDate>Mon, 01 Jun 2009 05:08:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>مدت هاست که بازگشتم به بلاگ اولم و در&lt;A href=&quot;http://www.barsavoush1977.persianblog.ir/&quot; target=_Self&gt;&lt;/A&gt; &lt;A href=&quot;http://www.barsavoush1977.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;این آدرس&lt;/A&gt; می نویسم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.barsavoush1977.persianblog.ir&quot;&gt;www.barsavoush1977.persianblog.ir&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 29 Sep 2008 19:24:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ</title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>جنگ کشتارگاه کسانی است که همدیگر را نمی شناسند ، به نفع کسانی است که یکدیگر را می شناسند ولی همدیگر را نمی کشند . جنگ قوانین را خاموش می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                                      سیسرون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 16:14:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنگاه که عدالت سراسر ایران را فرا گرفت! </title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;مقاله رو می خونم. سکوت و غوغا هم زمان در اندیشه ام می پیچد! موضوع هیچ چیز تازه ای ندارد جز نقش اول داستان که قربانی دیگری است، شاید به نگاه من؛ اما برای مردان ترازو به دستی که فاصله ی دو کفه ی ترازویشان از زمین تا آسمان است، قربانی ها همه هیچند و &quot;دیگری&quot; مطرح نیست. &lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;دختری که در 9 سالگی توسط پدر به کلفتی به دست خانواده ای شهری سپرده می شود. دخترک نحیف روستایی از ابتدا بارها و بارها مورد تجاوز قرار می گیرد. و پسر خانواده که پنج سال از او کوچکتر است و هم بازی او، در یکی از این تجاوزها شاهد ماجرا می شود و توسط مرد متجاوز کشته و به چاهی که در سنگی سنگینی داشته و در حیاط خانه واقع بوده انداخته می شود. بعدها که جسد کشف می شود. &quot;صغری نجف پور&quot; همان دخترک روستایی که کلفت خانواده بوده قاتل شناخته می شود و به اعدام محکوم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;زمانی که داستان حقیقی را بیان می کند به زنا نیز محکومش می کنند و صد ضربه شلاق هم نثارش می کنند. این دختر که دوبار در 17 و 21 سالگی، به جرم جنایت مرتکب نشده در 13 سالگی، پای چوبه دار رفته ولی به دلیل ناتوانی مادر مقتول حکم برایش اجرا نشده، امروز در 31 سالگی پس از 18 سال تحمل زندان، به جرم فقر مادی و فرهنگی خانواده، به جرم سنگین بی کسی و مظلومیت، به جرم زن بودن در سرزمین اسلامی، برای بار سوم راهی چوبه ی دار است!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;با خود می اندیشم ریشه ی این زن ستیزی مردان مسلمان از کجا ریشه گرفته و تا چه عمقی است که چنین مملو از شقاوتند و عاری از انسانیت! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;چه شوم دینی بوده اسلام، که در طی هزار و چهارصد سال، دخترکان بی نوا را بر زیر تن قول های سیاه مسلمان تحت تجاوز پذیرفته و در انتها به بدن رنجور و روح درهم شکسته اشان ضربات سیاه شلاق فرو آورده!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;چه سرزمینی است سرزمین های اسلامی که قاتلان زانی در کوچه و خیابان هایشان به آزادی و امنیت در آمد و شدند!&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;پدر این دختر هرگز برای کمک به دخترش به دادگاه نیامد زیرا دختر او دیگر باکره نبوده! چه مردان با غیرتی از خاک پاک میهنمان برخاسته اند که با وجود داشتن چندین پسر دخترک 9 ساله خود را به کلفتی به خانه مردم می فرستند و زمانی که کودک مورد ظلم واقع می شود دیگر آنقدر ناپاک شده که او را لایق حمایت نمی دانند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;این همه مرد!! با هم به سرزمینی جمع شدند و این همه دانشمند بر صندلی های بیدادگاه های سراسر کشور تکیه زده اند، چنین سرزمینی سرشار از مردان!! و عادلان به راستی لایق آتش است. چرا که چنین پلیدی را فقط و فقط یارای پاکی از طریق آتش اهورایی است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.roozonline.com/archives/2008/07/_18_12.php&quot; target=_blank&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: x-small&quot;&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;متن خبر در سایت روز.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 15:37:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرزندپروری </title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;بعد از مدت ها رفته بودم سراغ بلاگ نارنج و خوندمش. آخرین پستش رو برای دخترش نوشته بود به مناسبت روز تولدش، یک پست که خیلی زیاد مادرانه بود. این نارنج خانم از دید من یا پست هاش خیلی عالی و خوندنی است که برای من تحسین برانگیز است یا یک سریشون واسه من خیلی لوس و بعضا حال به همزن است! اما این پستش از دید من؛ خوب، خوشم نیومد اما نه چون حال بهمزن بود. اگر حسی مثل اکثر خانم های معمولی در این باره داشتم شاید می گفتم عالی بود، اما چون این حس مادرانه ی معمول رو _99%_ خودخواهی می بینم، از نوشته اش خوشم نیومد. در واقع از احساسات مادرانه به این سبک بدم میاد. مطعمئنا خیلی ها نظرشون این نیست، اما من کاری به کسی ندارم دیدگاه های خودم رو در این باره دارم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt; هرگز دلم نمی خواست مادر فرزندی باشم که خودم باعث تولدش شدم و همیشه سعی کردم جلوی این حس به سبک صرفا عاطفیش رو با منطق بگیرم. مادر شدن و خواستن این جریان یک چیز کاملا و صددرصد فطری است و طبیعی است. مثل هزار و یک جور چیز غریزی و فطری دیگه. من اصولا برای غرایز به خودی خودشون ارزش قائل نیستم. برای من آن چیز ارزشمند است، که رووش فکر شده باشه، اندیشه و زحمت پشتش باشه، با منطق و استدلال باشه و صد البته مضر به حال دیگران نباشه. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;اکثر مادرها موجودات نازنینی هستند، بخصوص توو کشورهایی که به زن ظلم بیشتری و حق انسانیش پایمال میشه مثل خاورمیانه و کشورهای جهان سومی دیگه بیشتر احساس پر زحمت مادری قابل ارج است، اما به طور کلی به والدین نگاه می کنم و می بینم اینکه کسی می خواهد فرزندی داشته باشه به شدت در اکثر افراد حس خودخواهی و در بسیاری موارد خودشیفتگی(که این موضوع بیشتر در مردان) هست. از اینش بدم میاد. از مادرهای زیادی شنیدم که گفتند چقدر دلشون میگیره و حس بدی است که بچه اشون داره بزرگ میشه و دیگه کوچولوی اونها نیست!&lt;IMG title=سبز alt=سبز src=&quot;http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif&quot; border=0&gt;_توو همین پست نارنج هم بود_ البته معلوم است که منظور بدی ندارند، اما این نشونه ای از خودخواهی محض اونهاست و عدم درک اینکه فرزند مال و تملک اونها نیست و موجودی است جداگانه که زندگی متعلق به خودش دارد. یا مادر و پدرهایی که وقتی حوصله دارند قربون صدقه بچه اشون میرند و لوسش می کنند و زمان بی حوصلگی چه بداخلاق مزخرف با بچه برخورد می کنند! و اصلا درک نمی کنند که این موجود انسانی کوچک با این رفتارها چه صدمات عاطفی و رفتاری می بیند و بر روی آینده ی رفتاریش چه تاثیرات بدی دارد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;اگر کسی بخواهد پدر یا مادر بشه با توجه به اینکه بداند مادر بودن به راستی به چه معناست و در حقیقت آگاهی داشته باشه که اون فقط دستگاه تولید یک جسم نیست که در واقع وظیفه ثانویه اش به مراتب جدی تر و بااهمیت تر از وظیفه اولیه که تولید انسانی سلامت از نظر جسمی است، خوب اونجا میشه به اون فرد ارزش والایی گذاشت، اما به راستی اگر کسی این موضوع رو کامل درک کند حاضر میشه انسان تولید کند؟؟!!&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;آیا اگر فکر پشت بچه دار شدن باشه، کسی به عنوان انسان باشعور خیال می کند اینقدر اخلاق و رفتارش پسندیده و بی نقص است که خودش رو در مقام تولید و تربیت یک انسان بداند؟ آبا اینقدر خودش رو دانا و توانمند می داند که انسانی مفید، نمی گم به حال بشریت، که به حال خود اون فرزند تحویل آینده ی خود بچه بده؟ که راه و روش درست فکر کردن، شاد و سلامت زیستن رو بلد باشه؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;تربیت کودک، تربیت انسان بزرگسال آینده، وظیفه مهم و پرزحمتی است، نیاز به هزاران اطلاعات دارد. نیاز داره خود والدین از رشد عاطفی و شعوری بالایی برخوردار باشند، تزکیه اخلاقی شده باشند. تحصیلات مناسب و به اندازه بدونند. رفتار با کودک رو در هر مرحله از رشد بشناسند و هزاران هزار مسئله دیگه. به راستی چند در صد کسایی که بچه دار میشند به این چیزها فکر کردند قبل از تصمیم به تولید مثل! تنها یاد گرفتند با هل هله و ول وله به بقیه خبر بدهند فرزندی در راه دارند! جشن بگیرند و تبریک بشنوند. این هایی که دسته دسته مامان بلاگر هستند از چه چیزها می نویسند و به راستی در یک نمونه اشون هم ندیدم _ گرچه انصافا خواننده اینجور بلاگ های قربون صدقه ی دندون درآوردن و سیسمونی خریدن بچه خودشون و همدیگه رفتن نیستم _ اما تک و توک پیش اومده بوده که پست هایی ازشون خوندم. حتی در یکی ندیدم به راستی مادره بدوند باید چطور با بچه رفتار کند مثلا نوشته باشه من فلان برنامه رو از وقتی خواستم بچه دار بشم پیاده کردم که فلان اخلاق بد رو بچه ام یاد نگیره. به فکر رشد مغزیش بودم،بهمان برنامه رو دارم اجرا می کنم واسه فردای بهتر بچه. از مارک لباس و اسباب بازی که واسه بچه اشون خریدن تعریف می کنند! کلا فقط سطحی گرایی است و بس. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;همیشه از سال های بسیار دور به خودم گفتم اگر روزی بخواهم فرزندی داشته باشم کودک یا کودکانی رو به فرزندی می پذیرم. کسانی که دست تقدیر اونها رو از داشتن خانه و خانواده و محبت محروم کرده و نیازمند داشتن این چیزها هستند. همیشه به عزیزانی که دیدم فرزند اداپت کردند با دید احترام نگاه کردم و به راستی اون ها رو شایسته و لایق ارج می دونم. به خصوص کسانی که قادر به داشتن فرزند هستند و کودک بی خانواده ای رو به فرزندی می پذیرند. چنین مادران و پدرانی رو لایق احترام صد چندان انسانی والا می دونم و آرزو می کنم روزی تواناییش رو داشته باشم که جایگاه امن و با محبتی رو به کودکی به سرپرست هدیه کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;تمامی این حرف ها و نظرات من، به هیچ نحو ناقض ارزش و احترام به والدین نیست، و زحمتی که این عزیزان در هر سن و هر مملکتی برای رشد کودکشون می کشند حالا چه با دانش و چه کم دانش و چه بی دانش قابل احترام است و به همه اشون خسته نباشید و سلامت باشید میگم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #0000ff&quot;&gt;دلم می خواهد حالا که این حرف ها رو زدم به یک مادر بسیار نازنین که تا حدی میشناسم و  به راستی فرزندش مایه احترام و افتخار است و خودش لایق تقدیر، اینجا تبریک بگم. برای تربیت دختری فهیم و با کمالات که افتخار خودش و خیلی های دیگه است. کتایون عزیز که یک انسان به معنی واقعی است، من به عنوان یک دوست از همین آشنایی کمم با ایشون و دخترش خوشحالم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Jun 2008 18:37:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سور چهارشنبه</title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#006600&gt;شب چهارشنبه ی آخر سال است. یکی دیگه از جشن های باستانی ایران. توو ایران خرابش کردند اما من اینجا تا همیشه سعی می کنم به بهترین نحوی که ازم بر میاد زنده نگهش دارم و برپاش کنم یا حداقل توو این جشن، در جایی که برگزار میشه شرکت کنم. امیدوارم به زودی به نحو درستش در ایران هم به اجراش بگذارند و خبری از ترقه و شلوغ بازی در اون نباشه، همونطور که در جشن باستانیش با احترام و آرامش همراه بود.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;توو ایران چهارشنبه شروع شده و اینجا اما هنوز شب نرسیده، امیدوارم آتیش بازی خوبی در پیش داشته باشیم. امیدوارم هر چی زردیست به آتیش اهورایی بدهیم و سرخی و سلامتش رو به جسم و زندگی هامون بیاریم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;چهارشنبه سوری همه ی ایرانیان در هر کجای دنیا به شادی و خوشی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 21:13:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عجب! </title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>دیروز احمدی نژاد برای دیدار از نزدیک جریان قطعی گاز شمال، وارد ساری شده بود. من شب همان روز با اقوامم در ساری تماس گرفتم و راجع به این مسئله سوال کردم، که آیا با وجود حضور رییس جمهور مشکلی حل شده است؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به من گفتند در این سه ساعت که رییس جمهور به ساری آمد گاز همه جا را وصل کرده بودند و نانوایی ها باز شده بود، بعد از اینکه ا.ن. ساری را ترک کرد، دوباره وضع به حالت قبلی در آمد و گازها قطع و نانوایی ها بسته شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از شنیدن این خبر به اندیشه فرو رفتم، گویی مشکلات در ایران جلوه و دلیلی از جنسی غیر از آنچه می اندیشیدم که می دانم دارد! البته در نهایت هم باز به حکومت باز می گردد اما..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن. از این جور گزارش نویسی سیاسی بدم میاد، این نوشته بیش از آنکه گزارش باشد به دلیل احساسم نسبت به شنیدن این واقعه در اینجا درج شده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Jan 2008 06:46:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درخشش سیاه</title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>برای گذروندن وقت و پرت کردن حواسم به سایت ها و بخصوص یوتیوپ سرک میکشم و در این بین&lt;A href=&quot;http://www.begim.com/burj-al-arab.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#336699&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لینکی رو میبینم، از تنها هتل هفت ستاره ی دنیا در دبی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http:///&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;http://www.begim.com/burj-al-arab.html&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;این جریان تنها ۷ ستاره بودن باعث میشه که علاقمند بشم ببینم چی داره که یکی دوتا ستاره بیشتر بهش دادن! راستش من که نفهمیدم اون چیز منحصر به فردش که باعث ستاره های بیشترش شده چی بوده اما تصاویر باعث شد، افکاری ذهنم رو مشغول کنه.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همه ی زندگیم از اون دسته افرادی بودم که هرگز آرزوی داشتن مثلا یک بنز صفر کیلومتر یا ویلای سواحل جنوب فرانسه و به طور کلی مظاهر لوکس به قول بعضی ها آنچنانی رو نداشتم. اما با کسانی که چنین آرزوها و لذت هایی هم داشته و دارند سر جنگ نداشته و ندارم و عشق به این مادیات برام قابل درک است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب با دیدن تصاویر این فیلم تبلیغاتی چیزی که باعث شد بهش بیشتر فکر کنم، چند نکته بودند. یکی لبخندهایی که بر چهره ی کارکنان هتل بود. لبخند زیباست و پر از انرژی مثبت، هر چهره ای هم با لبخند زیباتر است، همه ی این ها درست است. اما جنسیت لبخند اون کارکنان؛ لبخندهایی از سر انجام وظیفه است. این جزء لاینفک چنین شغلیست. لبخندهایی نه از سر محبت به روی دیگری و نه از روی رضایت یا در پی شادی. لبخند می زنند چون باید بزنند. به چی لبخند می زنند؟ نه صرفا به مشتری به عنوان یک انسان، آنها لبخند میزنند به روی جیب هایی پر از پول، پر از ‌کردیت کارت های معتبر، حساب بانکی های پر و پيمان. لبخند می زنند، از سر اجبار، برای لقمه ای نان.شاید اون خانم خوش هیکلی که گیلاس شراب رو  برای مشتری هتل میاره و با لبخند و احترام جلوش میگذاره، نگران جراحی مادرش است که مخارجش هنوز تامین نشده. اون مرد باربر، پيشخدمت، اونی که تووی رسپشن نشسته، زن نظافتچی تووی زندگی خصوصی خودشون آیا هرگز دز جایگاه مهمانان هتل خواهند بود؟ آیا هرگز از وان های داغ و حمام های مجلل استفاده خواهند کرد؟ هرگز تووی زندگیشون امکان سفری در این درجه یا حتی خیلی پایین تر رو دارند؟ اون ها فقط ماشین هایی هستند که لبخند بر صورتهاشون چسبانده شده تا خرج زندگی های طبقه ی متوسط به پایینشون رو بپردازند. چون صاحب هتل برای بالا بردن سود سالانه نیاز به مشتری های بیشتر و پولدار تری داره. هر حساب بانکی داره پر پول تر لبخندهای ملیح تر!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دوم صاحبان این هتل های میلیارد دلاری. این هتل های زیبای مجلل که بالاترین و مدرن ترین هنر معماری و صنعت سازه در ساختشون به کار گرفته شده، بی تردید کثیف ترین و نفرت انگیزترین افراد این کره ی خاکی هستند. مافیایی های بزرگ دنیای حقیر انسان ها. بچه های کار. فروش اعضای بدن. پورن آندر ایج، براه انداختن جنگ و روشن نگه داشتن آتش آن برای فروش اسلحه و سودهای کلان. باند قاچاق زنان و صاحبان عشرت کده ها. نابود کننده های محیط زیست و دلالان قاچاق حیوانات رو به انقراض. فروش مواد مخدر و هزاران هزاران کثافت کاری دیگه که شاید روح منم ازشون بی خبر است. صاحبان این هتل ها از خون جسم و دل مردم فقیر، صاحبان ثروت و زیبایی های مادی شده و می مانند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; با این اندیشه ها نمیشه از دیدن هتل هفت ستاره همون حس رو به دست بیاری که هدف سازنده ی تبلیغش بوده. چرا که تووی ذهنم این اندیشه شکل میگیره که هرچه تعداد ستاره های این هتل ها زیادتر و هر چقدر درخشان تر میشند، بی امروز و فردایان بیشتری در تاریکی ظالمانه تری فرو می روند. (البته میدونم که این تبلیغات رو برای منی که کردیت کارت هزاران دلاری یا تووی سوییس حساب بانکی ندارم نساختند.)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای من دبی همیشه دریایی پهناور جلوه میکنه که عمقش بند انگشتی است. همه چیز در سطح و ظاهر. براق و خوش آب و رنگ. اما بی اصالت و بی محتوا. زیر این درخشش های خیره کننده، لجن زاری تیره مدفون است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شخصا&lt;A href=&quot;http://youtube.com/watch?v=Iw97CfZtyGw&amp;mode=related&amp;search=&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#336699&gt; این تبلیغ&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; رو هزاران بار بیشتر از تبلیغ قبلی ترجیح میدم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Oct 2007 00:53:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جناب ریاست دانشگاه کلمبیا</title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;شما ریاست جمهوری فعلی ایران رو دیکتاتوری کوچک خطاب کردید. علاقمند هستم شما را کمی با ایرانیان و فرهنگ ریشه دارشان آشنا کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;دیکتاتوری در رگ و پی این مردمان جریان دارد. سرزمینی که در هر گوشه ای از آن، که این موجود دو پا لانه گزیده، دیکتاتوری ای، در حد گلیمش گسترده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;ما ایرانیان چشم که باز می کنیم با اولین دیکتاتورهای زندگیمان مواجه می شویم، دیکتاتور قابله! مادر و بعد پدر. کودک ایرانی از سنین بسیار خردسالی شاید دو یا سه سالگی! &lt;B&gt;باید &lt;/B&gt;فرمانبردار باشد. مادر می زند اگر کودک ۲ ساله فرش دستبافت جهزیه اش را نجس کند. امر امر پدر است، چرا، در کار نیست، باید به پدر احترام گذاشت، حتی دیکتاتور شماره دو هم باید به او احترام بگذارد، اگر پدر راضی نباشد، مادر حق ندارد به خانه ی مادرش سر بزند، اطاعت از دستور شوهر واجب شرعی است و سرپیچی از آن، مستوجب توبیخ است. بچه باید به حرف برادر بزرگش گوش کند، حالا حرفش زور باشد، ربطی ندارد.&quot; پس ادب و تربیت کجا رفته؟&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#663333&gt;وارد مدرسه می شویم، امر امر معلم است، بچه ی با ادب و درس خوان از معلم اطاعت می کند، به معلم احترام می گذارد، برای ورود معلم از جای باید برخاست، باید هر مزخرفی او می گوید تایید کرد، نباید بحث کرد، چون اگر درس است که او تدریس کرده و باید بروی خانه بخوانی و حفظ کنی و جای سوال نیست، اگر درس نیست، اکثر معلمین ما سواد کافی برای پاسخ دادن به موضوعات خارج از کتاب درسی را ندارند و می شود &quot;سوال بیجا و بعدا به آن می رسید و فعلا درست را بیاموز&quot;. اگر معلم سر کلاس نباشد دیکتاتور مبصر هست. &quot; حرف نزنید، دست به سینه! بشینید تا معلم بیاد وگرنه اسمت رو میدم به دفتر مدرسه.&quot; در حیاط مدرسه، دیکتاتور نظامی مسلک با خط کشی در دست(در مدارس پسرانه بعضا ترکه و شلنگ هم دیده شده)، ناظم:&quot;مگه خونه خاله ات که به دستات لاک زدی؟&quot;، &quot; این چه رنگ کفش است که پوشیدی، خیالت اومدی عروسی، موهات چرا اینقدر بلند پسر، فردا ماشین نکرده باشی..، اینجا مدرسه است، مال این قرتی بازیا نیست!&quot; تووی حیاط مدرسه&quot; ندو بچه.&quot; داد نکش.&quot; توپ بازی مال ساعت ورزش است، حالا وقتش نیست.&quot; &quot;سر صف، نظام بگیر. شعار بده. مگه نمیبینی( خانم و آقای) مدیر داره واسه تو یک ساعت تووی سوز زمستون حرف میزنه، صاف وایسا&quot;. یازده دوازده سالی در دیکتاتوری آموزش و پرورش می گذرد. در همین دوران دیکتاتورهایی با نام پاسبون سابق و نیروی انتظامی امروز در خیابان ها جولان ها می دهند، از روسری بر سر زنان گرفته تا سایز آستین مردان به هر کسی که بیش از دیگران بدانان حسادت بورزند، که زیباتر و خوش تیپ تر باشند، ظلم روا می کنند. دوست داشتن و عشق جرم های هر روز ه ی ایرانیان جوان است که توسط این دسته از دیکتاتورهای حقیر به محاکمه می کشندشان. در دانشگاه ها انواع و اقسام دیکتاتورهای پشمالو و سیاه شیطانی از دربون حراستی گرفته تا استاد نماهای جاسوس همچون سوسک در راه آب حمام ها، فراوانند.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;رئسای ادارت دیکتاتورهای رشوه گیر و بی مدیریتی هستند که به میل آنان قانون کار در هر یک از شرکت ها و ادارات اجرا می شود. اینکه کار کدام ارباب رجوع به چه شکل و چه زمانی انجام شود، بر طبق آیین نامه های ننوشته ی شخص شخیص ایشان است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;در بیمارستان ها، از دیکتاتور جانوری که در رسپشن نشسته باید ترسید، چرا که اگر به هر دلیل خوشش نیاد به شما راهنمایی نمی کند، نوبت نمی دهد و با دیکتاتور دکتر مربوطه قادر به ارتباط نخواهید بود، حتی بیماری که در تختخواب بیمارستان دراز کشیده نباید زیاد آخ و اوخ کند یا خدایی ناکرده زنگ نیاز بیمار را بزند، چرا که احتمال شنیدن کلمات نامهربان و بعضا توهین آمیز از طی کش کف اتاق تا سوپر وایزر را می تواند برای خود به ارمغان آورد، در بخش زایمان زن زائو نباید فریاد کند، چون در بیمارستان بخصوص دولتی حتما مورد توهین ماما یا پرستار بالای سرش قرار می گیرد، مثلا زنی را به خاطر دارم که ماما به او گفت&quot; مرض داشتی مگه، بچه اولت که نبود، باز حامله شدنت چی بود که حالا داد و هوارت رو آوردی واسه ما!!!&quot;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;جناب ریاست دانشگاه کلمبیا، می دانم که باورتان نمی شود اما این ها یک هزارم از دیکتاتورهای فعال در ایران هستند. حتی بقال های دیکتاتور سرزمین ایران به مشتریان!! اخم و ترش می کنند، باور کردنی نیست اما این ها واقعیت است، جنس تاریخ گذشته می فروشند و پس نمی گیرند، زبان درازی هم می کنند. در بوتیک های شیک فروشنده های دیکتاتور اجازه پرو لباس نمی دهند، حرف پس گرفتن و تعویض را هم نزنید. من حتی خودم به یاد دارم که روزی برای خرید نمکدانی وارد لوازم خانگی در خیابان گیشا شدم و در حال ورانداز کردن نمکدان متوجه پریدگی کف چینی شدم و یکی دیگر خواستم. دیکتاتور فروشنده با حالتی برانگیخته و گویی به اسبش گفته باشم یابو، به لحنی طلب کار مابانه به من گفت:&quot; خانم نمی خوای خرید کنی وقت منو چرا میگیری! به کف نمکدون چی کار داری، زیرش که معلوم نیست!&quot; یا مثلا کفاش محله ای در پاسداران که روزی دو جفت کفش زنانه مختلف را که یکی مال من و دیگری مال مادرم بود، به نزدش بردم، هر دو پاشنه هایشان کنده شده بود و خواستم که آنها را درست کند، چند روز بعد که رفتم کفش ها را تحویل بگیرم دیدم پاشنه ی یکی را به دیگری چسبانده و دیگری را به آن یکی. به او مشکل را گفتم و خواستم اشتباهش را تصحیح کند. مردک کفاش برافروخت که: &quot; مگر الکیه! خانم. من کلی چسب بهش زدم، کلی کار برده. شما که کفاشی نمیدونی به همین راحتی میگی درستش کنم؟ فرقش چیه؟؟! پاشنه پاشنه اس دیگه.&quot;!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;دیکتاتور قصاب، دیکتاتور راننده تاکسی، دیکتاتور راننده اتوبوس، دیکتاتور مامور راهنمایی رانندگی،دیکتاتور افسرنگهبان، دیکتاتور منشی دادگاه، دیکتاتور قاضی، دیکتاتور سرباز صفر دربون زندان، دیکتاتور مدیر رستوران، دیکتاتور کارمند، دیکتاتور نانوا، دیکتاتور بلیط فروش ووو اینقدر از این دیکتارتورهای حقیر در سرزمین ایران فراوان است، که مجال شمردن تک تکشان نیست، رییس جمهور دیکتاتور در میان آنان یکی است از میلیون ها. در یک کلام: هر ایرانی یک دیکتاتور است؛ &lt;STRONG&gt;70 میلیون ایرانی، هفتاد میلیون دیکتاتور.&lt;/STRONG&gt; ایران سرزمین دیکتاتورهاست. شما خودشو ناراحت نکن، حالا تازه محمود خوشگله توو دانشگاه شما همچی حرفی هم نزده!!!&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;** توضیح لازم: در این نوشته هر جا کلمه ی ایرانیان یا هر یک از مشاغل و اشخاص&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#339900&gt; آمده منظور اکثریت قریب به اتفاق است، که چون آمار دقیقی از ایشان در دست نیست، با تخفیف می شود حدود ۹۵٪  جمعیت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV class=post-title dir=rtl&gt;بی احترامی برای که؟ &lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;دلم می خواهد تا می تونم این مطلبی که حالا شروع کردم رو، کوتاه به آخر برسونم، حالا ببینم می تونم یا نه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;ماجرا بر می گردد به همون حرف رییس دانشگاه کلمبیا به رییس جمهور نظام اسلامی ایران. اما این بار از یک زاویه ی دیگه. این دفعه مستقیما روی صحبتم با ایرانیان گرامی است. با یک عده ی خاص از این ایرانیان؛ همه ی شمایی که فرمودید، رییس اون دانشگاه با گفتن دیکتاتور حقیر به ا. ن.، به ایرانی ها! توهین کرده، و اصولا بهتون برخورد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;من می خواهم نظرم رو راجع به این جریان بگم، چیزی که من از این ماجرا دریافت کردم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;رییس دانشگاه کلمبیا با گفتن این حرفش، گرچه که حقیقتی رو بیان کرد، اما خوب توهین هم میشه بهش گفت، به دو دلیل توهین است: اول اینکه این آدم هر کس بود، به هر حال مهمون رسمی (حالا اگر غیر رسمی هم بود، فرقی در اصل موضوع نداشت) بود. دوم اینکه اگر ما به یک نفر دزد بگیم، &quot;آقا شما دزد هستی.&quot; با اینکه داریم واقعیت رو میگیم اما در اکثر دنیا، به این میگن توهین! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;حالا،‌ اینجا به کی توهین شده؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;در این ماجرا، اولین کسی که بهش توهین شد، شخص رییس دانشگاه و همزمان متعلقاتش هستند ـ یعنی تمامی کسانی که به عنوان دعوت کننده از رییس جمهوری ایران به حساب میومدند. یک نفر یا آدم درستی است و دعوتش می کنند، که توهین کردن نداره؛ اگر هم به عنوان انسان درستی نمی شناسندش، نباید دعوتش کنند؛ ولی اگر به هر دلیل کسی رو دعوت کردیم، به عنوان میزبان، میزان احترامی که به میهمان گذاشته میشه، نشونه ی شعور و شخصیت میزبان است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;نفر دومی که به او توهین شده، خود رییس جمهور نظام اسلامی بوده، دلیلش هم همان جریان است که به یک دزد میگن تو دزد هستی و اسم این کار میشه توهین به جناب دزد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;اگر رییس دانشگاه به ا.ن. گفته بود، کثیف یا مثلا بی شعور، این رو میشد توهین به ملت ایران که مثلا اون نماینده اشون ـ که عمرا باشه ـ است، به حساب آورد. اما اینکه بهش گفت دیکتاتور، در واقع یعنی، با فرض اینکه تو منتخب یک ملت هستی، اما نالایق و سوء استفاده کننده بودی؛ از اعتمادی که مردمت بهت کردند و تو رو برگزیدند تا بهشون خدمت کنی، سوء استفاده کردی و بهشون ظلم می کنی و آزارشون میدی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000066 size=2&gt;اتفاقا از دید من، این توهین به ملت ایران نیست، این حرفی که به ا.ن. گفته شد، یک جور دفاع از حق ایرانیان بوده. وقتی از یک تریبون معتبر اعلام بشه که ملتی تحت تسلط یک حکومت دیکتاتوری زندگی می کنند، از دید مردم دنیا، چندان حرجی به ملت تحت ستم نیست. یک جورایی هر خطا و نقصی که داشته باشند از ضعف فرهنگی گرفته تا کمبودهای مادی، همه به پای دیکتاتوری حکومتشون نوشته میشه. چون در تمامی دنیا دیکتاتور معنای روشن و دیکتاتوری عواقب مشخصی داره. رییس دانشگاه کلمبیا، با خراب کردن و توهین به خودش و ا.ن. در حق مردم ایران ـ البته نه اونهایی که از حکومت منتفع میشوند ـ لطف کرد. ایرانیان که خودشون در داخل مملکت موقعیتی در دستشون نیست که صداشون رو به گوش سنگین سیاستمداران دیکتاتورشون برسونند، این حرف غنیمتی بود برای اینکه ا. ن. ها بدانند که نظر حقیقی مردم و دنیا نسبت به اونها چیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Oct 2007 17:42:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دکتر حسابی و دانشگاه تهران </title>
<link>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-154.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;یادش&amp;nbsp;به خير، ملاقاتی داشتم با پروفسور حسابی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;(پدر علم فيزيك ايران) -&lt;/FONT&gt; كه خدايش رحمت كند - می&amp;nbsp;گفت: وقتی خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم&amp;nbsp;با وساطت يكی از دوستان وقت ملاقاتی از وزير&amp;nbsp;معارف وقت گرفتم؛ پس از توضيح طرح، وزير&amp;nbsp;معارف از من پرسيد:&quot;&amp;nbsp;دانشگاه بسازيد كه چه&amp;nbsp;بشود؟&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif&gt;&amp;nbsp;و من عرض كردم: &quot;دكتر و مهندس ها كه براي&amp;nbsp;تحصيل به فرنگ می روند، در مملكت خودمات تربيت&amp;nbsp;كنيم.&quot;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif&gt;&amp;nbsp;و او پاسخ داد: &quot;تربيت دكتر و مهندس براي&amp;nbsp;ما صد سال زود است و بايد فرنگی ها برای ما&amp;nbsp;اين كار را بكنند.&quot; &lt;BR&gt;متاثر از كوته فكری وزير معارف و نااميد از&amp;nbsp;انجام رسالتی كه بر دوش داشتم از دفتر وزير&amp;nbsp;خارج شدم، رفيق شفيق كه آزردگی مرا ديد برای&amp;nbsp; تسلی خاطر گفت:&quot;من می توانم از اعليحضرت (رضا&amp;nbsp;شاه) برايت وقت ملاقات بگيرم، مشروط به اينكه&amp;nbsp;وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام&amp;nbsp;داده ام! &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد،&amp;nbsp;براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح&amp;nbsp;دادم و شاه پرسيد: &quot;كه چه شود؟&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=3&gt;عرض كردم، به&amp;nbsp;جاي آنكه&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=3&gt;جوانان ما به فرنگ بروند در مملكت&amp;nbsp;خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز&amp;nbsp;پرسيد&quot; كه چه شود؟&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif color=#000000 size=3&gt;اين جاده ها و&amp;nbsp;راه آهن را آلمان ها می سازند! مهندسين خودمان آن را بسازند و ... شاه&amp;nbsp;بسيار استقبال كرد و گفت:&quot;برويد طرحتان را&amp;nbsp;بنويسيد به مجلس می گويم رای بدهد! و من از&amp;nbsp;همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم.&quot;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#6600cc&gt;فردای آنروز از دربار به در خانه ام آمدند؛&amp;nbsp;تعجب كردم كه با من چه كار دارند. ديدم يكصد&amp;nbsp;هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت&amp;nbsp;فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را&amp;nbsp;نيز بنويسيد&lt;/FONT&gt;. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=tahoma,arial,helvetica,sans-serif&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;و اين همان مبلغ خريد زمين&amp;nbsp;دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز هم زمان&lt;/FONT&gt; با&amp;nbsp;نوشتن طرح آغاز شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 23 Sep 2007 14:23:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barsavoush1977&amp;postid=154</comments>
<dc:creator>barsavoush1977</dc:creator>
<guid>http://barsavoush1977.blogfa.com/post-154.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
